› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2168

شبی که بی‌توجهان را به یاس تنگ برآرم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه نگبرارمردیف برارمدشواری نسبتاً آسان

شبی که بی‌توجهان را به یاس تنگ برآرم

ز ناله‌ای که کنم کوه را ز سنگ برآرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌توجهان ← بی‌اعتنایانکوه را ز سنگ برآرم ← کوه را از سنگ به فغان آرمیاس تنگ ← ناامیدی سخت

چه دولتی‌ست که در یاد آن بهار تبسم

نفس قدح به کف و ناله گل به چنگ برآرم

بهار تبسم ← بهار لبخند اودولتی‌ست ← سعادتی استقدح ← جام باده

به نیم گردش چشمی که واکشم به خیالت

فرنگ را چو غبار از جهان رنگ برآرم

چه ممکن است که تمثال آفتاب نبندد

چو سایه آینه‌ای را که من ز زنگ برآرم

صفاست حوصله پرداز بحر ظرفی دل‌ها

زآب آینه من هم سر نهنگ برآرم

ازین دلی که چو آماج بوی امن ندارد

نفس دمی که بر آرم همان خدنگ بر آرم

شکست چینی فغفور گو سفال بر آمد

چه صنعت است که مو از خمیر سنگ بر آرم

نریخت سعی زمینگیری‌ام به حاصل دیگر

جز این که خار تکلف ز پای لنگ برآرم

خمار تا به کی‌ام بی‌دماغ حوصله دارد

خوش است جام می از شیشه‌ها به رنگ برآرم

ز چرخ چند کشم انفعال شیشه دلی‌ها

روم جنون کنم و پوست زین پلنگ برآرم

انفعال ← شرمساری و سرافکندگیشیشه دلی‌ها ← نازکی و شکستگی دلپوست زین پلنگ ← پوست از این پلنگ برآورم؛ رسوا کنمچرخ ← آسمان و روزگار

هزار رنگ‌گریبان درد جنون ندامت

که من چو صبح نفس زبن قبای تنگ برآرم

درد جنون ← رنج دیوانگیرنگ‌گریبان ← چاک‌رنگین گریبانقبای تنگ ← جامهٔ تنگ تنندامت ← پشیمانی

به ششجهت گل خورشید بستم و ننمودم

به حیرتم من بیدل دگر چه رنگ برآرم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗