› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 715

خودنمایی‌ها کثافت جوهری‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه ریستدشواری دشوارتر

خودنمایی‌ها کثافت جوهری‌ست

شیشه تا در سنگ می‌باشد پری‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخودنمایی‌ها ← جلوه‌فروشی‌هاپری‌ست ← پریِ زندانی در سنگ است

اعتبار اینجا ندارد عافیت

شمع سرتاپاش پامال سری‌ست

عافیت ← آسایش و سلامتپامال سری‌ست ← سرش پایمال است

سرو گل ناکرده آزادی مخواه

این ثمر وقف بهار بی‌بری‌ست

بی‌بری‌ست ← بی‌میوه و بی‌ثمر استثمر ← میوه و نتیجهگل ناکرده ← هنوز به گل نرسیده

پنبه نه درگوش و، واکش بی‌خلل

خانهٔ آسودگی قفلش گری ست

خانهٔ آسودگی ← سرای آرامشواکش ← کنار بکش و گوشه گیرپنبه نه درگوش ← پنبه از گوش برآورگری ست ← از گریه و اندوه است

بیخودی را چارسوی نازکن

رنگ گرداندن دکان جوهری‌ست

بیخودی ← ازخودبی‌خودی عرفانیرنگ گرداندن ← جلوه و رنگ عوض کردنچارسوی ← چهارسوق و بازار

آتشم آتش، مپرس ازکسوتم

هر چه می‌پوشم همان خاکستری‌ست

خاکستری‌ست ← خاکستر است

انفعال سجده، زان دَر مِی‌بَرَم

بر جبین من عرق بایدگریست

انفعال سجده ← شرمِ سجده‌آوردنبایدگریست ← باید گریستن باشدجبین ← پیشانی

رنگ‌ها، یکسر شکست آماده‌اند

این گلستان، عالم مینا گریست

یک قلم، موم‌ی شکن پرورده‌ایم

پهلوی ما نردبان لاغری‌ست

موم‌ی شکن ← نرم و شکننده چون موم

فطرت از ناراستی چپ می‌خورد

لغزش این خامه از بی‌مسطریست

بی‌مسطریست ← بی‌خط‌کش و بی‌قاعدگی استفطرت ← سرشت و نهادناراستی ← کژی و نادرستیچپ می‌خورد ← منحرف می‌شود

وصل پیغام است، چون آمد به حرف

تا خدایی گفته‌ای پیغمبریست

وصل پیغام ← وصال چون پیامپیغمبریست ← پیامبری و وساطت است

مرد را در خلق، منصف نبشتن

بر سپهر اوج عزت محوریست

سپهر ← آسمانمحوریست ← مدار و قطب عزت استمنصف نبشتن ← منصفانه نوشتن و داوری

چون عرق، گوهر فروش خجلتیم

قیمت ما انفعال مشتری‌ست

خجلتیم ← سرشار از شرمیم

بیدل از بنیاد ما خجلت نرفت

خاک ما چون آب موضوع تری‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
مینا
شیشه و صراحیِ باده؛ نمادِ دلِ شفاف و ظرفِ معنا.
خجلت
شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
جبین
پیشانی؛ جایگاهِ نشانِ بخت و فروتنیِ سجده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗