› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 432

شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه استدشواری میانه

شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست

گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست

راحتی در قفس وضع کدورت داریم

رنگ مژگان به هم آوردن آیینهٔ ماست

چشم‌حاصل چه توان داشت که در مزرع عمر

چون شرر دانه‌فشانی همه بر روی هواست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبر روی هواست ← در هوا و بیهوده استدانه‌فشانی ← پاشیدن بذرمزرع عمر ← کشتزارِ زندگیچشم‌حاصل ← چشم‌داشتِ نتیجه

زندگی نیست متاعی که به تمکین ارزد

کاروان نفس ما همه جا هرزه‌دراست

تمکین ← آرامش و سرسپردگیمتاعی ← کالا و داراییهرزه‌دراست ← یاوه‌گو و بیهوده‌سراستکاروان نفس ← کاروانِ جان و دم

دست گل دامن بویی نتوانست گرفت

رفت گیرایی از آن پنجه که در بند حناست

همه واماندهٔ عجزیم اگر کار افتد

نفس سوخته اینجا زره زبر قباست

زره زبر قباست ← زره زیرِ جامه استنفس سوخته ← جانِ سوختهواماندهٔ عجزیم ← درمانده و وامانده در عجزیم

تا سرکوی تو یارب که شود رهبر من

ناله خارِ قدمی دارد و اشک آبله‌پاست

آبله‌پاست ← تاول‌پاست؛ رنج‌پایخارِ قدمی ← خارِ زیرِ پاسرکوی تو ← آغازِ کوی و محلهٔ تو

ساحلی کو که دهم عرض خودآرایی‌ها

هر کجا گوهر من جلوه فروشد دریاست

جلوه فروشد ← جلوه‌گر و نمایش‌گر استدریاست ← دریا است؛ بی‌کران استعرض خودآرایی‌ها ← بیانِ خودنمایی‌ها

چاره اندیشی‌ام از فیض الم محرومی‌ست

فکر بی‌دردی اگر ره نزند درد دواست

بی‌دردی ← بی‌دردی و بی‌حسیدرد دواست ← درد خود درمان استفیض الم محرومی‌ست ← برکتِ رنجِ محرومیت استچاره اندیشی‌ام ← چاره‌جویی من

همه جا گمشدگان آینهٔ راز همند

من ز خود رفته‌ام و قرعه به نام عنقاست

آینهٔ راز ← آیینهٔ اسرارز خود رفته‌ام ← از خود بی‌خود شده‌امعنقاست ← عنقا/سیمرغِ نایاب استگمشدگان ← گم‌گشتگان

نغمهٔ انجمن یأس به شوخی نزند

سودن دست ندامت‌زدگان نرم صداست

ندامت‌زدگان ← پشیماناننرم صداست ← صدای آهسته و ملایم استنغمهٔ انجمن یأس ← آهنگِ محفلِ ناامیدی

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد

دام مرغان طرب رشتهٔ موج صهباست

باده‌کشان ← می‌نوشانمرغان طرب ← پرندگانِ شادیوحشی عشرت ← عیشِ لگام‌گسیخته
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗