› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2326

یک دم آسایش به صد ابرام پیدا کرده·ایم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امپیداکردهایمردیف پیدا کرده ایمدشواری میانه

یک دم آسایش به صد ابرام پیدا کرده·ایم

سعی‌ها شد خاک تا آرام پیدا کرده‌ایم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابرام ← پافشاری و اصرارخاک ← نابود و بی‌ثمرسعی‌ها ← کوشش‌ها

تیره بختی نیز مفت دستگاه عجز ماست

روز اگر گم گشت باری شام پیدا کرده‌ایم

مقصد عشاق رسوایی‌ست ما هم چون سحر

یک گریبان جامهٔ احرام پیدا کرده‌ایم

شهره واماندگی‌هاییم چون نقش نگین

پای تا بر سنگ آمد نام پیدا کرده‌ایم

شهره ← نامدار و انگشت‌نمانقش نگین ← حکاکی مهر انگشتریواماندگی‌هاییم ← ماندن‌ها و درماندگی‌هاییمپای تا بر سنگ آمد ← تا وقتی به سنگ خوردیم

قطرهٔ اشکیم ما را جهد کو جولان کدام

از چکیدن تهمت یک گام پیدا کرده‌ایم

ای شرر زین بیش بر آیینهٔ فطرت مناز

ما هم از آغاز خویش انجام پیدا کرده‌ایم

چشم حیران درکفیم از نشئهٔ دیدار و بس

بیخودی وقف تماشا جام پیدا کرده‌ایم

بیخودی ← ازخودرستگیدرکفیم ← در کف و مقهوریمنشئهٔ دیدار ← مستی دیداروقف تماشا ← وقف نگاه و نظاره

عمر‌ها شد با خیال جلوهٔ او توأم است

بی نگه چشمی که چون بادام پیدا کرده‌ایم

خامشی خلوتگهٔ وصلست و ما نامحرمان

از لب غفلت نوا پیغام پیدا کرده‌ایم

خامشی ← خاموشی و سکوتغفلت نوا ← آهنگ غفلتنامحرمان ← بیگانگان از حریم

عمر زندان خانهٔ چندین تعلق بوده است

در غبار خود سراغ دام پیدا کرده‌ایم

خاک ما امروز گرم آهنگ پرواز فناست

ای هوس کسب هوا‌ها بام پیدا کرده‌ایم

عالم موهومه‌ای اسباب صورت بسته است

آنچه بیدل از خیال خام پیدا کرده‌ایم

اسباب صورت ← ابزار و نمود ظاهریخیال خام ← گمان خام و ناپختهعالم موهومه‌ای ← جهان پنداری و خیالی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗