› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 682

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اهاوستردیف اوستدشواری درآمدنی

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست

تا ذره‌ای که می‌رمد از خود نگاه اوست

ماییم و پاسبانی خلوت‌سرای چشم

بیرون رو، ای نگاه! که این خوابگاه اوست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخلوت‌سرای چشم ← خلوتگاه چشم یارخوابگاه اوست ← جایگاه آرام اوپاسبانی ← نگهبانی و پاسداری

شبنم به نیم چشم زدن جوهر هواست

آزاده بیدلی که همان اشک آه اوست

بیتاب عشق اگر همه ریگ روان شود

تا سر بجاست آبلهٔ پا به راه اوست

از آه و ناله، دل به غلط پی نمی‌برد

زین دشت هر چه گرد برآرد سپاه اوست

حیرت نگاه شوکت نومیدی خودم

کاین هفت عرصه، یک کف بی‌دستگاه اوست

در وادی‌ای که حسرت ما، آب می‌خورد

موج نگاه تشنه، هجوم گیاه اوست

با محرمان عجز، حوادث چه می‌کند

سر‌های جیب الفت ما در پناه اوست

ته‌جرعهٔ شراب غروری است عجز ما

رنگ شکسته سایهٔ طرف کلاه اوست

ته‌جرعهٔ ← ته‌مانده جامرنگ شکسته ← رنگ پریده و شکستهشراب غروری ← شراب غرور شکستهطرف کلاه ← لبه و کناره کلاه

دلدار تا تو رفته‌ای از خود رسیده است

بیدل‌گذشتنی که همین شاهراه اوست

از خود رسیده ← به خودآگاهی یا فنا رسیدهبیدل‌گذشتنی ← گذشتن از بی‌دلیشاهراه اوست ← راه اصلی وصول
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗