› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2457

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ابخوردنردیف خوردندشواری درآمدنی

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن

چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن

مست‌ست طبع خود سر از کسب خلق بگذر

تا کم کند جنونت می با گلاب خوردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمی با گلاب خوردن ← شراب رقیق با گلاب؛ تلطیف جنونکسب خلق ← دادوستد و معاشرت با مردم

گر محرمی برون‌آ از تشنه‌کامی حرص

چون وهم غوطه تا کی در هر سراب خوردن

نقشی که مبهم افتد دل جمع کن ز فهمش

جهل است عشوهٔ حسن زیر نقاب خوردن

دل جمع کن ← حواس را متمرکز کنزیر نقاب خوردن ← فریب پوشیده را پذیرفتنعشوهٔ حسن ← ناز و فریب زیبایی

آن چین ابرو امشب صد رنگ بسملم کرد

زخم‌کمی ندارد تیغ عتاب خوردن

بسملم کرد ← همچون قربانی ذبحم کردتیغ عتاب ← شمشیر سرزنش و خشمزخم‌کمی ندارد ← از زخم کم ندارد؛ سخت کاری است

اغراض بی‌شمار است عرض حیا نگهدار

طعن جنون چه لازم از شیخ و شاب خوردن

اغراض ← غرض‌ها و نیت‌های پنهانشیخ و شاب ← پیر و جوانعرض حیا ← آبروی شرم و خویشتن‌داری

پیچ و خم حوادث ما را نکرد بیدار

با سنگ بر نیامد پهلو به خواب خوردن

موقع‌شناس عصیان ذلت کش خطا نیست

می حکم شیر دارد در ماهتاب خوردن

بد مستی تنعم مغرور کرد ما را

ای کاش سیخ می‌خورد حرص از کباب خوردن

بد مستی تنعم ← مستی ناشایست ناز و آسایشسیخ می‌خورد ← با سیخ زده می‌شد؛ کیفر می‌دید

ملک تو نیست دنیا کم کن تصرف اینجا

مال حرام تا کی بهر صواب خوردن

ترک تلاش دارد آب رخ قناعت

سیر است موج گوهر از پیچ و تاب خوردن

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل

تکلیف خاک و خون‌ست این نان و آب خوردن

تحصیل روزی ← به دست آوردن نان و معاشتکلیف خاک و خون‌ست ← بار رنج خاکی و خونین است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗