› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1343

محرمان کاثار صنع از عشق پر فن دیده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ندیدهاندردیف دیده انددشواری میانه

محرمان کاثار صنع از عشق پر فن دیده‌اند

بت اگر دیدند نیرنگ برهمن دیده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمحرمان ← اهل راز و محرم اسرارنیرنگ برهمن ← فریب و حیلهٔ کاهن هندو

وحشت آهنگان چو شمع از عبرت کمفرصتی

آستین تا چیده گردد چین دامن دیده‌اند

از خیال عافیت بگذر که در زیر فلک

گر همه‌کوه است سنگش در فلاخن دیده‌اند

خیال عافیت ← پندار آسایش و سلامتزیر فلک ← در عالم خاکیفلاخن ← قلاب‌سنگ؛ ابزار پرتاب سنگ

بار دنیا چیست تا نتوان ز دل برداشتن

غافلان قیراط را قنطار صد من دیده‌اند

صد من ← وزن سنگین قدیمقنطار ← واحد وزن بسیار بزرگقیراط ← واحد وزن بسیار کوچک

فرصت جانکاه هستی خلق را مغرور کرد

شمع‌ها تاریکی این بزم روشن دیده‌اند

زین نگین‌هایی که نقشش داد شهرت می‌دهد

عبرت‌آگاهان دل از اسباب‌کندن دیده‌اند

اسباب‌کندن ← دل کندن از تعلقات دنیاعبرت‌آگاهان ← عبرت‌گیران آگاهنگین‌هایی ← سنگ‌های قیمتی انگشتر

گر تو نگشایی ز خواب ناز مژگان چاره چیست

از همین چشمی که داری نور ایمن دیده‌اند

عشوهٔ دنیا نخوردن نیست امکان بشر

غیرت مردان چه سازد صورت زن دیده‌اند

صورت زن ← نمود زنانه؛ کنایه از ضعفعشوهٔ دنیا ← فریب و جلوهٔ دنیاغیرت مردان ← حمیت و غیرت مردانه

سر به پستی دزد و ایمن زی که مغروران چو کوه

تیغ بر فرق از بلندی‌ها گردن دیده‌اند

جز همین نان‌ریزهٔ خشکی که بی‌آلایش است

لکه در هر کسوت از تاثیر روغن دیده‌اند

بی‌آلایش ← پاک و بی‌آلودگینان‌ریزهٔ خشکی ← خرده نان خشک و سادهکسوت ← جامه و لباس

از شرار کاغذم داغی است کاین وارسته‌ها

بر رخ هستی عجب دندان‌نما خن دیده‌اند

خن ← خندهدندان‌نما ← نمایش دندان؛ لبخند تحقیرشرار کاغذم ← جرقهٔ کاغذ وجودموارسته‌ها ← آزادگان از تعلق

بیدل افکار دقیق آیینهٔ تحقیق نیست

ذره‌ها خورشید را در چشم روزن دیده‌اند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗