› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1060

ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا برد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ابردردیف برددشواری نسبتاً آسان

ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا برد

آیینه‌داری وهم از چشم ما حیا برد

راحت به ملک غفلت بنیاد بی‌خلل داشت

مژگان‌گشودن آخر سیلی شد و ز جا برد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌خلل ← بی‌نقص و استوارسیلی ← ضربه و سیلیملک غفلت ← سرزمینِ بی‌خبریمژگان‌گشودن ← چشم‌گشودن؛ بیداری

دوری فسون وهم است اما چه می‌توان کرد

روبی به خاطر آمد ما را زیاد ما برد

این دشت بی‌سر و بن غول دگر ندارد

ما را ز راه تحقیق آواز آشنا برد

جایی که سعی فطرت بار گمان نمی‌یافت

هر چند من نبودم او آمد و مرا برد

بار گمان ← ثمر و بارِ پندارسعی فطرت ← کوششِ سرشتمرا برد ← مرا ربود و از خود برد

ظرف قناعت دل لبریز بی‌نیازی‌ست

هر جا که نعمتی بود کشکول این گدا برد

داغ مآل چون شمع از چشم ما نهان برد

سر بسکه بر هوا سود حاجت به پیش پا برد

حرص مقلد آخر محروم عافیت ماند

بالین راحت از خلق فکر پر هما برد

اندیشهٔ تلون غارتگر صفا بود

رنگی که سادگی داشت از دست ما حنا برد

تلون ← رنگ‌به‌رنگی و ناپایداریحنا ← رنگ و نقشِ حناسادگی ← بی‌آلایشیغارتگر صفا ← تاراج‌کنندهٔ پاکی

آیینهٔ تسلی صیقل‌گرش تقاضاست

بر خاکم آرزو زد تا سرمه‌ام صدا برد

آیینهٔ تسلی ← آینهٔ آرامش دلسرمه‌ام ← سرمهٔ چشم منصیقل‌گرش ← جلادهنده‌اش

بر وهم چیده بودیم دکان خودفروشی

دل آب گشت و خون شد گل رفت و رنگها برد

نرد خیالبازان افسانهٔ جنون است

آورد ما چه آورد گر برد درکجا برد

آورد ← نتیجه و نوبتِ بازیافسانهٔ جنون ← قصهٔ دیوانگیخیالبازان ← خیال‌بازاننرد ← بازی نرد

از جمع تا پریدیم فرق دگر نچیدیم

بی منت آرمیدیم سر رفت و رنج پا برد

آرمیدیم ← آرام گرفتیمجمع ← جمعیت خاطر؛ جمع با حقرنج پا ← رنجِ راه‌پیماییمنت ← منت و لطف‌فروشی

بیدل به وادی عجز کم بود راه مقصود

قاصد پیام حیرت از ما به پیش ما برد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗