› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2519

درین وادی که می‌یابد سراغ اعتبار من

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ارمنردیف مندشواری دشوار

درین وادی که می‌یابد سراغ اعتبار من

مگر آیینه گردد خاک تا بینی غبار من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسراغ اعتبار ← نشان و رد ارزشغبار من ← غبار وجود ناچیزم

کجا بال وچه طاقت تا زنم لاف پرافشانی

نفس در خجلت اظهار کم دارد شرار من

خجلت اظهار ← شرم از اظهارشرار من ← جرقهٔ وجود منلاف پرافشانی ← ادعاي پرواز و خودنمایی

ز ساز مدعا چون سبحه جز کلفت نمی‌بالد

به جای نغمه یکسر عقده پرورده‌ست تار من

ساز مدعا ← آهنگ و وسیلهٔ مقصودسبحه ← تسبیحعقده پرورده‌ست ← گره پرورش دادهکلفت ← رنج و زحمت

به این آتش که دل در مجمر داغ وفا دارد

چه امکانست گردد شمع خامش بر مزار من

داغ وفا ← سوز وفاداریمجمر ← آتشدانمزار من ← قبر من

درین عبرت سرا بگذار محو چشم حیرانم

مباد از بستن مژگان گره افتد به کار من

بستن مژگان ← بستن چشمعبرت سرا ← سرای پند و عبرتمحو چشم ← غرق نگاه

فنا مشتاقم اما سخت بی‌سرمایه آهنگم

فلک چون سنگ بر دوش شرر بسته‌ست بار من

بی‌سرمایه آهنگم ← بی‌مایه در قصد و آهنگشرر بسته‌ست ← جرقه بار کردهفنا ← نیستی عرفانی

چو آن شمعی که پرتو در شبستان عدم دارد

سفیدی کرد راه زندگی در انتظار من

انتظار من ← چشم‌به‌راهی منسفیدی کرد ← راه روشن کردشبستان عدم ← سرای تاریک نیستی

ندارد هستی‌ام غیر از عدم مستقبل و ماضی

چو دریا هر طرف در خاک می‌غلتد کنار من

عدم ← نیستیمستقبل و ماضی ← آینده و گذشتهکنار من ← ساحل و حاشیهٔ من

نگاه عبرت از هر نقش پا با سرمه می‌جوشد

تو هم آیینه روشن کن ز وضع خاکسار من

خاکسار ← فروتن و خاکیسرمه می‌جوشد ← با سرمه می‌آمیزدنقش پا ← رد پانگاه عبرت ← نگاه پندآموز

به صد تمثال رنگ رفته استقبال من دارد

به هر جا می‌روم آیینه می‌گردد دچار من

استقبال ← پیشوازتمثال ← صورت و نقشدچار من ← مواجه و روبه‌رویمرنگ رفته ← رنگ باخته و پژمرده

چو شبنم یک دو دم فرصت کمین وحشتم بیدل

نی‌ام گوهر که خودداری تواند شد حصار من

حصار من ← دژ و پناه منخودداری ← خویشتن‌داری
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗