› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2276

به کمین دعوی هستی‌ام که چو شمعش از نظر افکنم

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه رافکنمردیف افکنمدشواری دشوار

به کمین دعوی هستی‌ام که چو شمعش از نظر افکنم

هوس سری ته پا کشم رگ گردنی به سر افکنم

ز غبار عالم مختصر چه هوای سیم و چه فکر زر

اثری نچیده·ام آنقدر که بروبم و به در افکنم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندغبار عالم ← گرد ناچیز دنیافکر زر ← اندیشهٔ زر و ثروتمختصر ← ناچیز و اندکنچیده·ام ← برنداشته‌ام؛ حاصلی ندارمهوای سیم ← هوس نقره و مال

به سواد دوری حرص وکد چه امید محمل من کشد

فلک اطلسش مگر آورد که جلی به پشت خر افکنم

جلی ← نوشتهٔ درشت و نمایانحرص وکد ← حرص و تلاش سختسواد دوری ← سیاهی و دوری راهفلک اطلسش ← آسمان اطلس؛ فلک هشتممحمل ← کجاوه و مرکب سفر

اگرم دهد طلب وفا به بنای داغ غمت رضا

دو جهان به آتش دل‌گدازم و طرح یک جگر افکنم

بنای داغ ← ساختار سوز و داغ عشقدل‌گدازم ← گدازندهٔ دل منطرح یک جگر ← پی‌افکندن بنای یک جگرطلب وفا ← خواستن وفا

نتوان شدن به وفا قرین مگر از سجود ادب کمین

چو سرشک پاک شدم جبین که به آن مکان‌گذر افکنم

سجود ادب ← سجدهٔ ادب و فروتنیسرشک ← اشکقرین ← همنشین و همراهمکان‌گذر ← گذرگاه آن مکانکمین ← مترصد و کمین‌نشسته

المی که بر جگرآورم به کجا ز سینه برآورم

که به کوه اگر گذر آورم به صدایش از کمر افکنم

المی ← دردیجگرآورم ← بر جگر فرود آورمصدايش ← پژواک و صدای کوهکمر ← میانه و کمر کوه

چقدر به عرصهٔ آب وگل‌کندم مصاف هوس خجل

مژه‌ای ز گرد شکست دل به هم آرم و سپر افکنم

سپر افکنم ← سپر بیندازم؛ تسلیم شوممصاف هوس ← جنگ و رویارویی هوسگرد شکست دل ← غبار شکستگی دل

به رهی که محمل نیک وبد هوس سجودتومی کند

سر خویشم از مژه پا خورد چو به پیش پا نظر افکنم

سجودتومی ← سجده‌ات می‌کندمژه پا خورد ← از مژه پایمال شد؛ سرافکندههوس ← آرزوی نفسانی

چو سحاب می‌پرم از تری به هوای منصب محوری

مگر انفعال سبکسری عرقی کند که پر افکنم

انفعال ← شرمساریسبکسری ← سبک‌سری و خام‌طبعیسحاب ← ابرمنصب محوری ← مقام مرکزی و برترپر افکنم ← پر بیندازم؛ فروافتادم

به چنین بضاعت شعله زن من بیدل و غم سوختن

که چو شمع در بر انجمن شرر است اگر گهر افکنم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗