› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1645

خوش‌خرامان داد طبع سست‌بنیادم دهید

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادمدهیدردیف دهیددشواری دشوار

خوش‌خرامان داد طبع سست‌بنیادم دهید

خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخوش‌خرامان ← معشوقان خوش‌خرامسست‌بنیادم ← سست‌اساس و ناتوانم

در فرامش خانهٔ هستی عدم گم کرده‌ام

یادی از کیفیت آن الفت آبادم دهید

از خیالش در دلم ارژنگ‌ها خون می‌خورد

یک سر مو کاش سر در کلک بهزادم دهید

ارژنگ‌ها ← تصاویر پرنقش چون ارژنگ مانیکلک ← قلم

نغمهٔ دردی به صد خون جگر پرورده‌ام

گر دماغی هست گاهی دل به فریادم دهید

زین تهی دستی که بر سامان فقر افزوده‌ام

صفر اعداد کمالم منصب صادم دهید

خون مشتاقان نباید بی‌تامل ریختن

زان مژه نیش جگرکاوی به فصادم دهید

جگرکاوی ← جگرسوز و آزارندهفصادم ← رگ‌زنم؛ حجام

فرصت سعی فنا ذوق وصال دیگر است

جان کنی گر رخصتی دارد به فرهادم دهید

سعی فنا ← کوشش نابودی خودفرهادم ← فرهاد عاشق شیرین

تا نخندد از غبارم تهمت آزادگی

بعد مردن هم کف خاکم به صیادم دهید

نیست چون آیینهٔ دل پردهٔ ناموس حسن

شیشه مقداری به یاد آن پریزادم دهید

شیشه مقداری ← اندکی شیشه؛ جام یا آینهپردهٔ ناموس ← حجاب آبرو و حسنپریزادم ← پری‌نژاد معشوقم

پُر فرامش رفته‌ام دور از طربگاه وفاق

گر به یاد کس رسم از حال من یادم دهید

سرمه‌ام، پیش که نالم، شرم آن چشمم‌گداخت

خامشی هم بی‌تظلم نیست‌گر دادم دهید

سرمه‌ام ← چون سرمه خوار و فانی‌ام

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم

کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید

دماغ زنده بودن ← حال و حوصلهٔ زیستنیاس و الم ← ناامیدی و درد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗