› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1636

دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ونکنیددشواری دشوار

دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید

کم تلاشی نیست گر این سکته را موزون کنید

زندگی را صفحهٔ انشای قدرت کرده اند

تا نفس پر می‌زند تفسیرکاف و نون‌کنید

هر چه دارد عالم اخلاق بی‌ایثار نیست

دست بسیار است اگر از آستین بیرون‌کنید

منعمان تا چند باید زر به زیر خاک برد

حیف همتها که صرف خدمت قارون کنید

قید گردون ننگ دانایی‌ست گر فهمد کسی

خویش را زین خم برون آرید و افلاطون کنید

عالم از رشک قناعت مشربان خون می‌خورد

از معاش قطرگی جا تنگ بر جیحون کنید

طبع سرکش را به همواری رساندن کار کیست

سر نمی‌گردد جبین‌گرکوه را هامون‌کنید

میکشان گر باده پیمایی‌ست منظور دوام

دور برمی‌گردد آخرکاسه‌ها واژون کنید

زندگی سهل است پاس شرم باید داشتن

جز عرق زین چشمه هر آبی که جوشد خون کنید

کاش سودایی به داغ هرزه فکریها رسد

بی‌دماغ فطرتم بنگی در این معجون‌کنید

سوخت داغ بیکسی در آفتاب محشرم

سایه‌ای بر فرقم از موی سر مجنون‌کنید

هستی من نیست قانع با حساب نیستی

جز عدم یک صفر دیگر بر سرم افزون کنید

میهمان چرخ مفلس بودن از انصاف نیست

بی‌فضولی نیستم زین خانه‌ام بیرون کنید

در شهیدان وفا تا آبرو پیداکنم

خون ندارم اندکی رخت مراگلگون‌کنید

دوش درمحفل به رنگ رفته شمعی می‌گریست

قدردانان یاد بیدل هم به این قانون کنید

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗