› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1932

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه اندربغلردیف در بغلدشواری دشوار

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتوفان وحشت ← طوفانِ رمندگیدشت جنون ← صحرای دیوانگیفوج غزالان ← سپاهِ آهوانِ نازگردم بیابان ← غبارِ بیابان‌گونه‌ام

سودایی داغ تو را از شام نومیدی چه غم

پروانهٔ بزم وفا دارد چراغان در بغل

از وحشت این تنگنا هر کس به رنگی می‌رود

دریا و مینایی به کف صحرا و دامان در بغل

از چشم خویش ایمن نی‌ام کاین قطرهٔ دریا‌نسب

دارد به وضع شبنمی صد رنگ توفان در بغل

صد رنگ توفان ← طوفانِ بسیارگونهقطرهٔ دریا‌نسب ← قطره‌ای از تبارِ دریاوضع شبنمی ← حالتِ ظاهراً نرمِ شبنم

رسوای آفاقم چو صبح از شوخی داغ جنون

چون آفتاب آیینه‌ای پوشید نتوان در بغل

آیینه‌ای پوشید ← آینه را نهان ساخترسوای آفاقم ← انگشت‌نمای جهانمشوخی داغ جنون ← جلوه‌ی سوزناکِ دیوانگی

گرید به حال آگهی کز غفلت نامحرمی

چون چشم اعمی کرده‌ام آیینه پنهان در بغل

خاک من بنیاد سر در حسرت چاک جگر

وقت‌است چون گرد سحر خیزد گریبان در بغل

بنیاد سر ← سر بر خاک نهادهچاک جگر ← زخمِ جانسوزِ دلگرد سحر ← غبارِ پراکندهٔ بامدادگریبان در بغل ← گریبانِ چاک‌خورده

کام دل حسرت گدا حاصل نشد از ما سوی

عمری‌ست می‌خواهد تو را این خانه ویران در بغل

ای کارگاه وهم و ظن نشکافتی رمز سخن

اینجا ندارد پیرهن جز شخص عریان در بغل

رمز سخن ← رازِ سخنشخص عریان ← حقیقتِ برهنهکارگاه وهم و ظن ← کارگاهِ خیال و گمان

دکان غفلت وا مکن با زندگی سودا مکن

خود را عبث رسوا مکن زین سود نقصان در بغل

بیدل ندارد بزم ما از دستگاه عافیت

چشمی که گیرد یک دمش چون شمع مژگان در بغل

دستگاه عافیت ← سامانهٔ آسایشمژگان در بغل ← مژگانِ بسته چون شمع
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗