› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 163

نیست با حسنت مجال‌گفتگو آیینه را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وایینهراردیف رادشواری میانه

نیست با حسنت مجال‌گفتگو آیینه را

سرمه می‌ریزد نگاهت در گلو آیینه را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه ← آیینه در برابر حسندر گلو ← به گلو؛ خفه‌کنندهسرمه می‌ریزد ← سرمه فرو می‌ریزدمجال‌گفتگو ← مجالِ سخن و برابری

غیر جوهر در تماشای خط نو رسته‌ات

می‌کند صد آرزو دردل نمو آیینه را

تماشای ← نگاهِ تماشاگرانهجوهر ← صیقلِ آیینهخط نو رسته‌ات ← مویِ تازه‌روییدهٔ رخسارنمو ← رشد و بالیدن

خاتم فولاد را از رنگ‌گل بندد نگین

آنکه با آن جلوه سازد روبروآیینه را

جلوه ← تابش و نمایشِ حسنخاتم فولاد ← انگشترِ فولادیرنگ‌گل ← رنگِ گلنگین ← نگینِ انگشتر

صورت حالم پریشانتر ز جوش جوهر است

یاد گیسوی که کرد آشفته‌گو آیینه را؟

آشفته‌گو ← آشفته‌سخن؛ پریشان‌حالجوش جوهر ← موج و لکهٔ جوهرِ آیینهصورت حالم ← ظاهر و چهرهٔ احوالمگیسوی ← گیسوی معشوق

گر چنین شرمت نگه را محو مژگان می‌کند

رفته رفته می‌برد جوهرفروآیینه را

شرمت ← شرمِ تومحو مژگان ← محو و فانی در مژگاننگه ← نگاه

تا رسد داغی به کف صد شعله می‌باید گداخت

یافت اسکندر به چندین جستجو آیینه را

درتپشگاه تمنا بی‌کمالی نیست صبر

عرض جوهر شد شکست‌آرزوآیینه را

بی‌کمالی ← نقص و ناکامل بودنعرض جوهر ← آشکار شدنِ جوهر

دل اگر در جهدکوشد مفت احرام صفاست

هم به قدر صیقل است آب وضو آیینه را

آب وضو ← آبِ پاکی و طهارتصیقل ← جلا و صافی

حسن و قبح ماست اینجا باعث رد و قبول

ورنه یک چشم است بر زشت ونکو آیینه را

حسن و قبح ← زیبایی و زشتی؛ حکم مارد و قبول ← رد و پذیرشیک چشم ← نگاهِ یکسان و بی‌طرف

راحت دل‌خواهی از عرض‌کمال آزاد باش

تا ز جوهر نشکنی در دیده مو آیینه را

جوهر ← صیقلِ آیینهدل‌خواهی ← دلخواه و مطلوبعرض‌کمال ← نمایش و خودنماییِ کمالمو ← مویِ عیب در دیده

صورت بی‌معنی هستی ندارد امتحان

عکس‌گل نظاره کن اما مبو آیینه را

امتحان ← اعتبار و آزمایشصورت بی‌معنی ← ظاهرِ بی‌محتواعکس‌گل ← تصویرِ گلمبو ← بو مکن؛ مبو

صافی دل هم گریبان چاکی رازست و بس

کو هجوم زنگ تا گردد رفوآیینه را

زنگ ← زنگ‌زدگیصافی دل ← پاکی و صافیِ دلگریبان چاکی ← چاک‌گریبان بودن از راز

ای بسا دل‌کزتحیر خاک بر سر کرده است

کجا خاکستری یابی بجوآیینه را

خاک بر سر ← خاک بر سر از حسرتخاکستری ← خاکستر

خاکساری‌هاست بیدل رونق اهل صفا

می‌کند خاکستر افزون آبرو آیینه را

آبرو ← آبرو و جلوهاهل صفا ← پاک‌دلانخاکساری‌هاست ← فروتنی‌هاستخاکستر ← خاکسترِ صیقل‌دهنده
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗