› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2816

سبکساری·ست هرگه در نظر·ها بیدرنگ آیی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نگاییردیف اییدشواری درآمدنی

سبکساری·ست هرگه در نظر·ها بیدرنگ آیی

به این جرات مبادا چون شرر مینا به سنگ آیی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه سنگ آیی ← بر سنگ خوری و بشکنیبیدرنگ آیی ← بی‌درنگ پدید آییشرر مینا ← جرقهٔ شیشهٔ مینا

به انداز تغافل نیم رخ هم عالمی دارد

چرا مستقبل مردم چو تصویر فرنگ آیی

ز ما و من جهانی شیشه زد بر سنگ نومیدی

در قلقل مزن چندان که در پای ترنگ آیی

همه گر جبن باشد از طریق صلح کل مگذر

چو غیرت تا کجا با هر که پیش آیی به جنگ آیی

حیا سامانی این مقدار رسوایی نمی‌خواهد

که چون فواره هر چند آب‌گردی در شلنگ آیی

آب‌گردی ← گردش و چرخش آبحیا سامانی ← شرم‌سامان، حدِ آبروشلنگ ← پاشیدن و جهیدنِ پراکندهفواره ← جوششِ آبِ بالا‌جهنده

خمار، آفت‌کشی‌ها دارد از ساغرکشی بگذر

که می‌اندیشم از خمیازه در کام نهنگ آیی

آفت‌کشی‌ها ← بلاکشی‌ها، آسیب‌هاخمار ← پس‌اثرِ مستی، خماریخمیازه ← دهان‌دره؛ اینجا بلعیدنساغرکشی ← پی‌درپی جام نوشیدنکام نهنگ ← دهانِ نهنگ

بساط لاف چندین انفعالی در کمین دارد

حذر زان وسعت دامن که زیر پای لنگ آیی

کسی با برق بی زنهار فرصت برنمی‌آید

به افسون نفس تا چند در باد تفنگ آیی

سخن دردسر است اما متن بر خامشی چندان

که چون آیینه از ضبط نفس در زیر زنگ آیی

در آن محفل به ظرف وهم و ظن کم می‌رسد فطرت

مگر گردون شوی تا قابل یک کاسه بنگ آیی

همین در کسوت وهم است سیر باغ امکانت

بپوش از هر دو عالم چشم اگر زین جامه تنگ آیی

جامه تنگ ← لباسِ تنگِ محدودیتکسوت وهم ← لباسِ خیال و پندار

به سامانست بیدل عشرتت در خورد همواری

به سیر این چمن باید روی آیی که رنگ آیی

در خورد همواری ← شایستهٔ اعتدال و نرمشرنگ آیی ← رنگ‌پذیر و همرنگ شویسامانست ← درست و به‌سامان استعشرتت ← شادمانی و خوشی‌ات
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗