› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2706

حریف مشرب قمری نه‌ای طاووسی نازی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ازیدشواری نسبتاً آسان

حریف مشرب قمری نه‌ای طاووسی نازی

کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی

نفس عشرت فریب‌ست اینقدر هنگامهٔ ما را

نوای حیرتم آنهم به بند تار بی‌سازی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتار بی‌سازی ← سیم بی‌ساز و آهنگفریب‌ست ← فریبنده استنفس عشرت ← دم عیش و لذتنوای حیرتم ← آواز سرگشتگی‌امهنگامهٔ ما ← غوغا و هیاهوی ما

سرت راه گریبان وانکرد از بی‌تمیزی‌ها

وگرنه بر تامل سنگ هم دارد در بازی

به این سامان ندانم صید نیرنگ که خواهم شد

که چون طاووس در بالم چراغان‌کرده پروازی

صید نیرنگ ← شکار فریبپروازی ← پرواز رنگینچراغان‌کرده ← روشن و آذین‌شده

نفس دزدیده در دل شور سودای دگر دارم

چو شمع کشته روشن کرده‌ام هنگامهٔ رازی

غبارم در عدم هم گر هوایی دارد این دارد

که بر گرد سر او گردم و بر خود کنم نازی

اگر ساحل شوم آوارهٔ یک گوهر آرامم

به توفان می‌گریزم تا کنم با عافیت سازی

آرامم ← آرامش منآوارهٔ یک گوهر ← سرگشتهٔ یک مرواریدبا عافیت سازی ← با سلامت کنار آیم

ندانم ماجرای‌کاف و نون‌کی منقطع‌گردد

درین کهسار عمری شد که پیچیده‌ست آوازی

منقطع‌گردد ← قطع و تمام شودپیچیده‌ست آوازی ← صدایی پیچیده ماندهکهسار ← کوهسار؛ کوهستان

مگو از ابتدای من، مپرس از انتهای من

نگاهی بود خون‌گشتن چه انجامی چه آغازی

ابتدای من ← آغاز وجود منانتهای من ← پایان وجود منخون‌گشتن ← خون شدن؛ فنا شدن

به جایی می‌رسی بیدل مباش از جستجو غافل

دری از آشیان تا وا شود یک چند پروازی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗