› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2753

چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه میدشواری دشوار

چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی

قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی

نفس به کسوت سیماب مضطرم دارد

نه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداتفاق رمی ← هم‌رایی در جهش و رهاییمضطرم ← پریشان و بی‌قرارمکسوت سیماب ← جامهٔ جیوه؛ لرزان

مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ

چو سایه صفحه سیه کرده‌ایم بی‌رقمی

بی‌رقمی ← بی‌رقم و بی‌امضا؛ محوخط تسلیم ← خطِ سپردگی و رضامکتب نیرنگ ← آموزشگاهِ فریب

به صد هزار تردد درین قلمرو یاس

نیافتیم چو امید قابل ستمی

چو ابر بر عرق سعی بسته‌ام محمل

کشد غبار من ای کاش از انفعال نمی

به خاک راه تو یعنی سر فتادهٔ من

هنوز فرصت نازی‌ست رنجه کن قدمی

رنجه کن ← زحمت بده؛ قدم بگذارسر فتادهٔ ← سرِ افتاده و خاکسارفرصت نازی‌ست ← هنوز جایِ ناز هست

نی‌ام به مشق خیالت‌کم از چراغ خموش

بلغزش مژه من هم شکسته‌ام قلمی

بلغزش مژه ← با لغزشِ مژهقلمی ← قلم؛ شکستنِ قلمچراغ خموش ← چراغِ خاموش

عروج همتم امشب خیال قامت‌کیست

ز خود برآمدنی می‌زند به دل علمی

عروج همتم ← بالارفتنِ همت‌امعلمی ← پرچم و علم

کجا روم که برآرم سراز خط تسلیم

به کنج زانوم آفاق خورده است خمی

خط تسلیم ← خطِ رضا و سپردگیخمی ← خم و کجیکنج زانوم ← گوشهٔ زانو؛ گوشه‌نشینی

قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت

که سیرم از همه عالم بخوردن قسمی

دستگاه نعمت ← بساطِ نعمتقسمی ← قسمتی؛ سهمیقناعتم ← قناعت و بسنده‌ام

درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل

چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی

تار ساز ← سیمِ سازستمکده ← سرایِ ستممتهمی ← متهم به ناله
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗