دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1393
گر خاک نشینان علم افراخته باشند
گر خاک نشینان علم افراخته باشند
چون آبلهٔ پا سپر انداخته باشند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآبلهٔ پا ← تاولِ پاخاک نشینان ← خاکنشینان، فروتنانسپر انداخته ← تسلیمشده، بیدفاععلم افراخته ← پرچم برافراشته
از خجلت پرداز گلت مانی و بهزاد
پیداست که روها چقدر ساخته باشند
بهزاد ← بهزادِ نگارگرخجلت پرداز ← آرایشگرِ شرم، ظاهرسازساخته باشند ← ساختگی و آراسته باشندمانی ← مانیِ نقاش
پیش عرق شرم تو نتوان مژه برداشت
دستی چو غریق از ته آب آخته باشند
چون کاغذ آتش زده کو طاقت دیدار
گو خلق هزار آینه پرداخته باشند
صبح و شفقی چند که گل میکند اینجا
رنگ همه رفتهست کجا باخته باشند
باخته باشند ← باخته و از دست داده باشندشفقی ← سرخیِ شفقگل میکند ← میشکفد، میدرخشد
مقصد طلبان جوش غبارند در این دشت
بگذار دمی چند که میتاخته باشند
مقصد طلبان ← جویای مقصدمیتاخته باشند ← میتاختند، شتابان بودند
حرص و هوس آوارهٔ وهمند چه تدبیر
ای کاش به این گوشهٔ دل ساخته باشند
آوارهٔ وهمند ← سرگشتهٔ پندارندحرص و هوس ← آزمندی و خواهشساخته باشند ← ساخته و خرسند باشند
یارب نرمد ناله ز خاکستر عشاق
در خاک هم این سوختگان فاخته باشند
خاکستر عشاق ← خاکسترِ عاشقانِ سوختهسوختگان ← سوختگانِ عشقفاخته باشند ← فاختهوار نالان باشندنرمد ← نرم و خاموش نشود
عمریست نفس میکشم و میروم از خویش
این بار دل از دوش که انداخته باشند
هر اشک سراغی ز دل خون شدهای داشت
آن چیست در این بوته که نگداخته باشند
بوته ← بوتهٔ ذوبِ کیمیاسراغی ← نشانی و خبرینگداخته ← نگداخته، ذوبنشده
بیدل به تغافلکدهٔ عجز نهان باش
تا خلق تو را آن همه نشناخته باشند
تغافلکدهٔ عجز ← کلبهٔ تغافلِ ناتوانینشناخته باشند ← تو را نشناخته باشندنهان باش ← پنهان بمان
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط