› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2500

ترشح مایه‌ای ناز دلی را محو احسان کن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انکندشواری نسبتاً آسان

ترشح مایه‌ای ناز دلی را محو احسان کن

تبسم می‌کند آیینه برگیر و نمکدان کن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه ← آیینه

طربگاه جهان رنگ استعداد می‌خواهد

در اینجا هر قدر آغوش‌گردی گل به دامان کن

آغوش‌گردی ← در آغوش گرفتن؛ جمع‌کردنرنگ استعداد ← ظرفیت و آمادگیِ درونیطربگاه ← جایِ شادی و نشاط

شکست خودسری تسخیر صد حرص و هوس دارد

جهانی‌گبر از یک‌کشتن آتش مسلمان کن

آتش مسلمان کن ← آتش را به تسلیم و طاعت درآرجهانی‌گبر ← جهانِ کافر/آتش‌پرست‌مانندشکست خودسری ← درهم‌شکستنِ سرکشی و خودخواهی

بهار جلوه‌ای گر اندکی از خود برون آیی

چو تخم از ربشه بیرون دادنی تحریک مژگان کن

تحریک مژگان ← جنباندنِ مژه؛ نگاهِ برانگیزانندهربشه ← ریشه (صورتِ نوشتهٔ بیت)

به گوشم از شبستان عدم آواز می‌آید

که چون طاووس اگر از بیضه وارستی چراغان کن

بیضه ← تخمشبستان عدم ← سرایِ نیستی و نهانخانهٔ عدمچراغان کن ← روشن و آذینِ نور کن

نگاه یار هر مژگان زدن درس رمی دارد

تو هم ای بیخبر از خود رو و گرد غزالان کن

اگر در سایهٔ مژگان مورت جا دهد فرصت

به راحت واکش و آرایش چتر سلیمان کن

مورت ← مور؛ مورچهچتر سلیمان ← تخت/سایۀ شکوهِ سلیمان

به دریا قطره ی گمگشته از هر موج می‌جوشد

فرو رو در گداز دل جهانی را گریبان کن

به جرم بی‌گناهی سوختن هم حیرتی دارد

به رنگ شمع از هر عضو خویش آیینه عریان کن

نفس دزدیدنت کیفیت دل نقش می‌بندد

گهر انگاره‌ای داری به ضبط موج سوهان کن

سوهان ← ابزارِ ساییدن و صیقلضبط موج ← مهارِ موجنفس دزدیدنت ← آهسته‌دم‌زدن؛ دم را پنهان کردنگهر انگاره‌ای ← تصویر و نقشِ گوهرگونه

ز خاک رفتگان بر دیده مشتی آب زن بیدل

بدین تدبیر دشوار دو عالم بر خود آسان کن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗