› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2452

به دل گر یک شرر شوق تو پنهان می‌توان کردن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انمیتوانکردنردیف می توان کردندشواری نسبتاً آسان

به دل گر یک شرر شوق تو پنهان می‌توان کردن

چراغان چشمکی در پرده سامان می‌توان کردن

به رنگ غنچه گردامان جمعیت به چنگ افتد

دل از اندیشهٔ یک گل گلستان می‌توان کردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندگلستان ← باغ گل

ز کلفت بایدم پرداخت حسرت خانهٔ دل را

اگر تعمیر نتوان کرد ویران می‌توان کردن

تعمیر ← آباد کردنپرداخت ← پاک کردن، رهاییکلفت ← رنج و سختی

گرفتم سیر این‌گلشن ندارد حاصل عیشی

چو گل از خون شدن رنگی به دامان می‌توان کردن

ادا فهم مضامین تمنا‌ها نه‌ای ورنه

چمن طرح از نوای عندلیبان می‌توان کردن

عندلیبان ← بلبلان

طلب چون چشم قربانی تسلی بر نمی‌دارد

نگه‌گو جمع شو مژگان پریشان می‌توان کردن

تسلی ← آرامشطلب ← طلب و خواهشنگه‌گو ← ای نگاه بگو

چو صبح از انفعال ساز هستی آب می‌گردم

که از خودگر روم یک آه سامان می‌توان کردن

انفعال ← شرم و سرافکندگی

توان مختار عالم شد ز ترک اختیار خود

که در بی‌دست و پایی آنچه نتوان می‌توان کردن

حسد هرجا به فهم مطلب عیب وهنرپیچد

بر استغنا هزار ابرام بهتان می‌توان کردن

استغنا ← بی‌نیازیحسد ← رشک

به چشم امتیاز اسرار نیرنگ دو عالم را

اگر مژگان توان پوشید عریان می‌توان کردن

عریان ← برهنه، آشکار

مقیم وسعت‌آباد تامل نیستی ورنه

به چشم مور هم یک دشت جولان می‌توان کردن

تامل ← اندیشیدنوسعت‌آباد ← شهر گشایش

بهار بی‌نشانم لیک تا در فکر خویش افتم

ز موج یک جهان رنگم‌گریبان می‌توان کردن

بهار بی‌نشانم ← بهارِ بی‌رد و نشانمرنگم‌گریبان ← با موجِ رنگ می‌توان گریبانم گرفت

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل

هنوز از گرد من طوف غزالان می‌توان کردن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗