› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2568

خواه غفلت پیشگی کن خواه آگاهی گزین

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهیگزیندشواری دشوارتر

خواه غفلت پیشگی کن خواه آگاهی گزین

ای عدم فرصت دو روزی هر چه می‌خواهی گزین

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددو روزی ← عمرِ کوتاهِ دو روزهعدم فرصت ← ای فرصتِ چون عدم؛ عمرِ کوتاهغفلت پیشگی ← پیشۀ غفلت و بی‌خبری

ذره تا خورشید امکان‌گرم از خود رفتن است

یک قدم با هر چه جوشد شوق همراهی‌گزین

امکان‌گرم از خود رفتن ← گرمای امکان در از خود رفتنشوق همراهی‌گزین ← همراهی با شوق را برگزین

هر قدر غفلت فزون‌تر لاف هستی بیشتر

ای طلسم خواب ازین افسانه کوتاهی گزین

طلسم خواب ← افسون و طلسمِ خوابلاف هستی ← ادعا و خودنماییِ وجودکوتاهی گزین ← کوتاهی و اختصار برگزین

چند در آتش نشانندت به افسون غرور

اختصار ناز چون شمع سحرگاهی‌گزین

اختصار ناز ← کوتاه‌کردنِ نازافسون غرور ← جادوی تکبر و خودبینی

دستگاه مشت خاک ناتوان پیداست چیست

ای غبارت رفته بر باد آسمان جاهی گزین

هیچکس خود را نمی‌خواهد غبارآلود عجز

ای گدا گر اختیاری باشدت شاهی گزین

شاهی گزین ← شاهی و بزرگی برگزینغبارآلود عجز ← آلوده به غبارِ ناتوانیگدا ← نیازمند و فقیر

پرتو شمع هدایت در کمین غفلت است

خضر اگر زین دشت مطلوبست‌گمراهی گزین

خضر ← خضرِ راهنماپرتو شمع هدایت ← نورِ شمعِ راهنماییکمین غفلت ← کمینگاهِ غفلت

جاه اگر بالد همین شاهی‌ست اوج عبرتش

از کمال فقر باش آگه هواللهی‌گزین

اوج عبرتش ← اوجِ پندآموزِ آنجاه ← مقام و منزلتهواللهی‌گزین ← ذکرِ «هو الله» را برگزینکمال فقر ← بلندایِ فقرِ عرفانی

هر دو عالم شوخی پست و بلند ناز اوست

گر نگه قاصر نباشد ماه تا ماهی گزین

شوخی پست و بلند ← بازی و جلوهٔ پست و بلندقاصر نباشد ← کوتاه و ناتوان نباشدماه تا ماهی ← از ماه تا ماهی؛ همه مراتبناز اوست ← ناز و کرشمۀ اوست

در تماشاگاه هستی کور نتوان ز بستن

محرم آن جلوه شو یا مرگ ناگاهی گزین

تماشاگاه هستی ← جایگاهِ تماشای وجودمحرم آن جلوه ← آشنا و محرمِ آن جلوهمرگ ناگاهی ← مرگِ ناگهانی

اعتبار اندیشه‌ای بیدل ندامت ساز کن

شمع محفل بودن آسان نیست جانکاهی گزین

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗