› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1735

کاروان ما ندارد گردی از صوت جرس

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه سدشواری نسبتاً آسان

کاروان ما ندارد گردی از صوت جرس

صبح بر دوش شکست رنگ می‌بندد نفس

در ترازویی که صبر عاشقان سنجیده‌اند

کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ عدس

آشیان دل پناه هرزه‌گردیهای ماست

خانهٔ آیینه دارد جای آرام نفس

در ادبگاه ظهور از منت دونان منال

شعله هم کاه ضعیفی می‌شود محتاج خس

عافیت خواهی، در الفت سواد فقر زن

بهر صید خواب فرشی سایه می‌باشد نفس

از هوس با هیچ قانع شو که اینجا عنکبوت

می‌کند صید هما در سایهٔ بال مگس

صبح عیش و شام کلفت توام یکدیگرند

شعله و دود آنقدر با هم ندارد پیش و پس

چون امل جوشید از طبعت فنا آماده باش

نیست بی‌فال سفر آشفتن موی فرس

گاه کندنها صدا می‌بالد از نقش نگین

بی خروشی نیست گر سنگی خورد بر پای کس

می‌روی از خود دمی هم وضع آزادی برآ

خانه را روشن کن، آتش زن به بنیاد هوس

تا توانی صبر کن بیدل در این کلفت سرا

چون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗