› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 548

عجز بینش با تعلق‌های امکان آشناست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اناشناستردیف اشناستدشواری نسبتاً آسان

عجز بینش با تعلق‌های امکان آشناست

اشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه مژگان آشناست ← همراه و آشنا با مژگانتعلق‌های امکان ← وابستگی‌های عالمِ ممکنعجز بینش ← ناتوانیِ دیدنچشم نگشودن ← باز نکردنِ چشم

امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس

سرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست

گرد ما ننشست جز در دامن زلف بتان

هر کجا بینی پریشان با پریشان آشناست

هیچکس کام امید از اهل دنیا برنداشت

طالع ما هم به وضع این عزیزان آشناست

غیر عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهر

یارب این طومار حیرت با چه عنوان آشناست

در چنین بزمی که سازش پردهٔ بیگانگی ست

مفت الفت‌ها اگر مژگان به مژگان آشناست

اشکم از مژگان چکید و رنگ اظهاری نبست

این گهر در خاک هم با قعر عمان آشناست

سوختن، خاشاک را هم رنگ آتش می‌کند

هر قدر بیگانه‌ایم از خویش جانان آشناست

هر کجا بی‌خانمانی هست صید زلف اوست

این‌کمند ناز با شام غریبان آشناست

این‌کمند ناز ← این کمندِ ناز و کرشمهبی‌خانمانی ← بی‌خانمانی و سرگشتگیشام غریبان ← شبِ غربت و بی‌کسیصید زلف ← شکارِ گیسوی او

گرد خط در دور حسنش ابر عالمگیرشد

طالع موری که با دست سلیمان آشناست

ابر عالمگیرشد ← ابرِ جهان‌گیر شددست سلیمان ← دستِ قدرتِ سلیماندور حسنش ← پیرامونِ زیبایی‌اشطالع موری ← بختِ مورِ حقیرگرد خط ← غبارِ خطِ سبیلِ نو

در رهش پای طلب بیگانهٔ دامان صبر

در غمش دست ندامت با گریبان آشناست

بی‌ندامت نیست اسباب نشاط این چمن

گل هم از شبنم کف دستی به دندان آشناست

شمع گو در دیده‌ام دکان رعنایی مچین

کاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست

بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش

هر کجا حسنی است با آیینه‌داران آشناست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗