› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1880

تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه افدشواری دشوارتر

تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف

در هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف

هم صحبتان به بازی شطرنج سرخوشند

تا نگذرد مزاج نفاق از سر مصاف

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشطرنج ← بازی شطرنج؛ نیرنگ سیاسیمزاج نفاق ← خوی دوروییمصاف ← میدان جنگ و رویاروییهم صحبتان ← همنشینان و یاران

یاران اگر لبی به تامل رسانده‌اند

خمیازه خورده است گره درکمین لاف

لطف معانی از لب هذیان نوا مخواه

چون پاس آبرو ز دم تیغ بی غلاف

دم تیغ بی غلاف ← لبهٔ شمشیر برهنهلطف معانی ← ظرافت و زیبایی معنیهذیان نوا ← یاوه‌سرا و بیهوده‌گوپاس آبرو ← نگهداشت حیثیت

پیوند‌ها به روی گسستن گشوده‌اند

گو وهم، تار و پود خیالات ننگ باف

تار و پود ← بافت بنیادین خیالننگ باف ← بافندهٔ ننگ و رسواییوهم ← خیال باطلپیوند‌ها ← پیوستگی‌ها و روابطگسستن ← گسیختن و جدا شدن

چون مو سپید شد سر دعوا به خاک دزد

این برف پنبه‌ای‌ست اشارتگر لحاف

اشارتگر لحاف ← اشاره‌کننده به پوشش و آرامگاهبرف پنبه‌ای‌ست ← سفیدی پنبه‌مانند برفبه خاک دزد ← در خاک پنهان کنسر دعوا ← سرِ نزاع و لجاج

دیدی هزار رنگ و نشد رمزی آشکار

ای صاحب دماغ نه‌ای شخص موشکاف

رمزی ← رازی پنهانصاحب دماغ ← صاحب ذوق و هوشموشکاف ← دقیق‌بین و ژرف‌نگرهزار رنگ ← جلوه‌ها و نمودهای بسیار

آخر همه به نشئهٔ تحقیق می‌رسیم

پیداست تا دماغ پس و پیش و دردو صاف

دردو صاف ← دُرد و صافی شراب؛ ناخالص و خالصدماغ ← ذوق و فهم باطنینشئهٔ تحقیق ← مستی حقیقت‌جویی

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف

قیامت است ← رستاخیزگونه؛ سخت‌ترین بلاستمعاف ← بخشیده و رها از کیفر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
نشئه
سرخوشی و حال برآمده از باده، عشق یا ادراک معنوی.
گره
بند و پیچش؛ نمادِ مشکل، اندوهِ بسته و دشواریِ کار.
تار
رشته و سیمِ ساز؛ نیز تاریک، و رشتهٔ پیوند و دلبستگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗