› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1014

نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد

وزن مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه ارنداردردیف ندارددشواری میانه

نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد

دامن افشانده‌ام غبار ندارد

نیست‌حوادث شکست پایهٔ عجزم

آبله از خاکمال عار ندارد

شبنم طاقت فروش گلشن اشکم

آب در آیینه‌ام قرار ندارد

پیش که نالم ز دور باش تحیر

جلوه در آغوش و دیده بار ندارد

عبرت و سیر سواد نسخهٔ هستی

نقش دگر لوح این مزار ندارد

شوخی نشو و نمای شمع گدازست

مزرع ما جز خود آبیار ندارد

کینه به سیلاب ده ز نرمی طینت

سنگ چو شد مومیا شرار ندارد

هرچه توان دید مفت‌چشم تماشاست

حیرت ما داغ نور و نار ندارد

کیست برون تازد از غبار توهم

عرصهٔ شطرنج ما سوار ندارد

نی شرر اظهارم و نی ذره‌فروشم

هیچکسی‌های من شمار ندارد

خواه به بادم دهند خواه به آتش

خاک من از هیچکس غبار ندارد

چند کنم فکر آب دیدهٔ بیدل

قطرهٔ این بحر هم کنار ندارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗