دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1646
امروز نوبهار ست ساغرکشان بیایید
امروز نوبهار ست ساغرکشان بیایید
گل جوش باده دارد تا گلستان بیایید
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجوش باده ← غلیان و جوشش شرابساغرکشان ← بادهنوشان
در باغ بیبهاریم، سیری که در چه کارم
گلباز انتظاریم بازیکنان بیایید
بیبهاریم ← در باغ بیبهاریمگلباز ← گلدوست و گلبازار
آغوش آرزوها از خود تهیست اینجا
در قالب تمنا خوشتر ز جان بیایید
جز شوق راهبر نیست اندیشهٔ خطر نیست
خاری در اینگذر نیست دامنکشان بیایید
دامنکشان ← با ناز و کشاندامن
فرصت شرر نقابست هنگامهٔ شتابست
گل پای در رکابست مطلق عنان بیایید
گر خواهش فضولیستجز وهم مانعش کیست
باغ است خانهای نیست تا میهمان بیایید
وهم ← پندار و خیال
امروز آمدنها چندین بهار دارد
فردا کراست امید، تا خود چسان بیایید
ای طالبان عشرت دیگر کجاست فرصت
مفتاست فیض صحبت گر این زمان بیایید
عشرت ← عیش و خوشیفیض صحبت ← برکت همنشینی
بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتیست
نامهربان بیایید یا مهربان بیایید
تب و تاب ← تب و بیقراریممنون التفاتیست ← سپاسگزار توجهی است
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- شرر
- جرقه آتش؛ نماد لحظهای بودن و زود گذشتنِ هستی.
- آغوش
- کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
- تاب
- تاب و پیچ؛ نیز توان و تحمل، و تابِ زلف و آتش.
- اندیشه
- فکر و تأمل؛ نیز بیم، و سیرِ خیال در معنا.
- فیض
- بخششِ ریزان؛ نمادِ افاضهٔ رحمت و جریانِ موهبتِ الهی.
- آرزو
- آرمان و خواهش؛ نمادِ امیدِ بیحاصل و حسرتِ دل.
غزلهای مرتبط