› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 282

غباریم زحمتکش بادها

وزن فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه ادهادشواری دشوارتر

غباریم زحمتکش بادها

به وحشت اسیرند آزادها

املها به دوش نفس بسته‌ایم

سفریک قدم راه و این زادها

جهان ستم چون نیستان پر است

ز انگشت زنهار فریادها

به هر دامی از آرزو دانه‌ای‌ست

گرفتار خویشند صیادها

برون آمدن نیست زین آب وگل

بنالید ای سرو و شمشادها

فسردن هم آسوده جان می‌کند

به هر سنگ خفته‌ست فرهادها

غنیمت شمارند پیغام هم

فراموشی است آخر این یادها

بد ونیک تاکی شماردکسی

جهان است بگذر ز تعدادها

چه خوب‌و چه‌زشت ازنظر رفته‌گیر

پری می‌زنند این پریزادها

به پیری ستم کرد ضعف قوی

مپرسید از این خانه آبادها

به صید نقب ازین بیش نشکافتیم

که تا آب و خاک است بنیادها

ز نقش قدم خاک ما غافل است

همه انتخابیم ازین صادها

نوی بیدل از ساز امکان نرفت

نشد کهنه تجدید ایجادها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
پیری
سالخوردگی؛ نمادِ ضعف، پختگی و فرجامِ عمر.
دانه
تخمِ گیاه؛ نمادِ دامِ فریب، آز و نهفتنِ ثمر در نهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗