› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1778

خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رشدشواری میانه

خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش

گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش

گر به این شوخی کند عکس تو سیر آینه

می‌تپد بر خود به رنگ موج دربا جوهرش

هر که را از نغمهٔ ساز سلامت آگهی‌ست

نیست جز ضبط نفس در بزم دل خنیاگرش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخنیاگرش ← نوازنده و خواننده‌اشضبط نفس ← نگه‌داشتن دم و خویشتن‌دارینغمهٔ ساز ← آهنگ ساز

نسخهٔ دل عالمی دارد که گر وا می‌رسی

هست صحرای قیامت صفحه‌ای از دفترش

صحرای قیامت ← صحرای محشرنسخهٔ دل ← کتاب و نسخهٔ دلوا می‌رسی ← باز کنی و بخوانی

گردباد بیخودی پیمای دشت الفتیم

کاسمان هم می‌کند گردیدنی گرد سرش

دشت الفتیم ← دشت دوستی و عشقیمپیمای دشت ← پیمایندهٔ دشتگردباد بیخودی ← گردباد بی‌خویشیگردیدنی ← گردش کردن

ناله‌ام عمری‌ست طوف لب نفهمیده ست چیست

وای بیماری که غیراز دل نباشد بسترش

بسترش ← بستر و جای آرمیدنشطوف لب ← طواف و گردش بر لب

سعی آرامم حریف وحشت سرشار نیست

خواب من چون غنچه برمی‌آرد از بالین پرش

بالین پرش ← بالش پر، بستر سبکحریف ← توانا و هم‌سنگسعی آرامم ← کوشش آرامش منوحشت سرشار ← اضطراب و ترس پر

طفل خویی گر زند لاف‌کمال آهسته باش

می‌کند چون اشک آخر خودنمایی‌ها ترش

ترش ← اشک‌آلود و آبکی می‌کندطفل خویی ← کودک‌خویی و خام‌طبعیلاف‌کمال ← ادعای کمال

بی‌فنا نتوان چراغ اعتبار افروختن

آتش ما شعله می‌بارد پس از خاکسترش

احتیاجت نیست جز ایجاد عیب دوستان

مطلبی سر کن به پیش هر که می‌خواهی کرش

ایجاد عیب ← عیب‌تراشیمطلبی سر کن ← سخنی آغاز کنکرش ← کر و ناشنوایش کن

کبریایی از کمین عجز ما گل‌کردنی ست

سایه هم خورشید می‌یابد زمان دیگرش

کبریایی ← بزرگی و عظمتکمین عجز ← کمینگاه ناتوانیگل‌کردنی ← شکفتنی و آشکارشدنی

تیغ خونخوارست بیدل جادهٔ دشت جنون

تا ز سر نگذشته·ای نتوان گذشتن از سرش

از سرش ← از سر آن جاده و تیغتیغ خونخوارست ← شمشیر خونریز استدشت جنون ← دشت دیوانگی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗