› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 857

فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفت

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یدنرفتردیف رفتدشواری نسبتاً آسان

فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفت

پی‌گذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآنسوی رسیدن ← فراتر از رسیدنتلاش چیدن ← جمع‌کردن دام کوششفرصت دام ← فرصت گستردن دام

چو شمع سر به هوا سوخت جوهر تحقیق

چه جلوه‌ها که نه درپیش پا ندیدن رفت

ز بس بلند فتاد آشیان خاموشی

رسید ناله به جایی که از شنیدن رفت

چه دم زنم زثبات‌بنای خود که چوصبح

نفس‌کشیدن من تا نفس کشیدن رفت

دم زنم ← ادعا کنم؛ سخن از چیزی گویمنفس‌کشیدن ← دمِ زندگی؛ مدتِ زیستچوصبح ← همچون صبحِ زودگذر

طلب فسرد و نگردید محرم تپشی

چو چشم آینه‌ام عمر بی‌پریدن رفت

بی‌پریدن ← بی‌جنبش؛ بی‌هیجانفسرد ← سرد و خاموش شدمحرم تپشی ← آشنایِ جنبش و هیجانچشم آینه‌ام ← نگاهِ ساکنِ آینه‌وار

جنون به ملک هوس داشت بوی عافیتی

رمید فرصت وآرام تا رمیدن رفت

بوی عافیتی ← نشانی از سلامت و آرامشرمید ← رم کرد؛ گریخترمیدن ← گریختن؛ رم‌کردنملک هوس ← قلمرو و سرزمینِ هوس

به رنگ غنچهٔ تصویر در بغل دارم

شکفتنی که به تاراج نادمیدن رفت

کسی ز معنی چاک جگر چه شرح دهد

خوشم که نامهٔ عشاق تا دریدن رفت

چه جلوه پرتو حیرت درتن بساط افکند

کز آب چشمهٔ آیینه‌ها چکیدن رفت

فنا به رفع بلا‌های بی‌امان سپر است

به سوختن ز سرشمع سربریدن رفت

بلا‌های بی‌امان ← مصیبت‌های پیاپی و سختسربریدن ← قربانی شدن؛ قطعِ سرسرشمع ← نوکِ شمعفنا ← نیستیِ عرفانی؛ محو شدن

مرا به بیکسی اشک‌گریه می‌آید

که در پی تو، به امید نارسیدن رفت

اشک‌گریه ← گریهٔ اشک‌باربیکسی ← تنهایی و بی‌پناهینارسیدن ← نرسیدن؛ محروم ماندن

گران شد آنقدر از گوهر نصیحت خلق

که گوش من چو صدف بیدل از شنیدن رفت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗