دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 301
ای آینهٔ حسن تمنای تو جانها
ای آینهٔ حسن تمنای تو جانها
اوراق گلستان ثنای تو زبانها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآینهٔ حسن ← مظهر و آیینهٔ زیباییاوراق گلستان ← برگهای باغ و گلستانتمنای تو ← اشتیاق به توثنای تو ← ستایش تو
بیزمزمهٔ حمد تو قانون سخن را
افسرده چو خون رگ تار است بیانها
افسرده ← بیجان و پژمردهرگ تار ← رگِ تارِ سازقانون سخن ← قاعده یا سازِ سخن
از حسرت گلزار تماشای تو آبست
چون شبنم گل آینه در آینه دانها
آبست ← آبستن و سرشارآینه دانها ← جعبهها و جایگاههای آینهگلزار تماشای تو ← باغِ تماشای جمال تو
بیتاب وصال است دل اما چه توان کرد
جسم است به راهت گره رشتهٔ جانها
آنجا که بود جلوهگه حسن کمالت
چون آینه محو است یقینها و گمانها
جلوهگه ← محل جلوه و ظهورحسن کمالت ← زیباییِ کمال تومحو ← ناپدید و محوشدهیقینها و گمانها ← قطع و شک؛ همه معرفتها
از مرحمت عام تو در کوی اجابت
گمگشته اثرها به تک و پوی فغان ها
تک و پوی ← جستجو و تکاپوفغان ها ← نالهها و فریادهامرحمت عام ← بخشش همگانیکوی اجابت ← کوی پذیرش دعا
از قوت تأیید تو تحریک نسیمی
بر بحر کشد از شکن موج کمانها
تحریک نسیمی ← جنبشِ یک نسیمشکن موج ← چین و شکنِ موجقوت تأیید ← نیروی پشتیبانی الهیکمانها ← قوسهای موجمانند
در چارسوی دهر گذر کرد خیالت
لبریز شد از حیرت آیینه دکانها
در پرده دل غیر خیالت نتوان یافت
جولانکده پرتو ماهند کتانها
جولانکده ← میدان جولانپرتو ماهند ← پرتو ماه هستندپرده دل ← درون و حجاب دلکتانها ← پارچههای نازک کتان
در دیده بیدل نبود یک دل پر خون
بیداغ هوای تو در تن لالهستانها
دل پر خون ← دلِ خونین و رنجورلالهستانها ← بوستانهای لاله
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
غزلهای مرتبط