دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 105
خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
تبسمهای گندم چین دامن گشث آدم را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآدم ← حضرت آدم، رانده از بهشتتبسمهای گندم ← لبخند فریبندهٔ گندمخیال قرب ← پندار نزدیکیغفلت دوری ← بیخبری از دوری
حوادثکج سرشتان را نبخشد وضع همواری
بود مشکلکشاکش ازکمان بیرون برد خم را
وضع همواری ← حالت نرمی و راستروی
ز جرأت قطع کن گر مرد میدان گاه تسلیمی
که تیغ اینجا برشها میشمارد ریزش دم را
ریزش دم ← ریختن خونقطع کن ← تصمیم قاطع بگیرمیدان گاه تسلیمی ← میدان سرسپردگی
سراغ از هر چه گیری بینشانی جلوهها دارد
غبار وحشتی از بال عنقا گیر عالم را
ز تحریک مژه بر پردههای دیده میلرزم
که نوک خامه ازهم میشکافد صفحهٔ نم را
تحریک مژه ← جنبش پلکصفحهٔ نم ← صفحهٔ اشکآلودنوک خامه ← سر قلمپردههای دیده ← پردهٔ چشم
اگر ازگرد راهت چشم آهو سرمه بردارد
تحیر همچو تار شمع سوزد جوهر رم را
درین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هم
اگر بستر و گر بالین همان زخم است مرهم را
به چشم شوخ تا کی عیبجوی یکدگر بودن
مژه برهم زنید وبشکنید آیینهٔ هم را
آیینهٔ هم ← آیینهٔ یکدیگرعیبجوی ← عیبجویی کردنچشم شوخ ← چشم بازیگر و عیبجو
درین گلشن نقابی نیست غیر از شرم پیدایی
به عریانی همان جوش عرق پوشید شبنم را
کجاندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل
ز انگشت است یکسر میل کوری چشم خاتم را
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
غزلهای مرتبط