› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 643

نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابتر‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رستدشواری نسبتاً آسان

نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابتر‌ست

غنچه‌ها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابتر‌ست ← ناقص و بی‌ثمر استشیرازهٔ بال و پرست ← بند و شیرازهٔ بال و پرنسخهٔ آرام دل ← دستورِ درمانِ آرامش دل

هیچکس را حاصل جمعیت از اسباب نیست

بحر را هم موج بیتابی زجوش گوهرست

اسباب ← وسایل بیرونیبیتابی ← بی‌قراریجمعیت ← آرامش و یکدلی خاطر

باید از هستی به تمثالی قناعت‌کردنت

میهمان خانهٔ آیینه بیرون درست

بیرون درست ← بیرون‌بودن درست استتمثالی ← تصویر و شبحیقناعت‌کردنت ← بسنده‌کردنتمیهمان خانهٔ آیینه ← مهمانِ خانهٔ آینه

بس که دارد شور آهنگ مخالف روزگار

هر که می‌آید در اینجا طالب گوش‌کرست

آهنگ مخالف ← نغمهٔ ناساز و مخالفشور ← هیاهو و التهابگوش‌کرست ← کرکنندهٔ گوش است

اعتبار ما به خود واماندگان آشفتگی‌ست

خاک اگر آیینه می‌گردد غبارش جوهر‌ست

آشفتگی‌ست ← پریشانی استغبارش جوهر‌ست ← غبارش خود جوهر آینه استواماندگان ← درماندگان

آفتاب طالع ما داغ حرمان است و بس

آسمان تیره‌بختی ها سویدا اختر‌ست

تیره‌بختی ← بدبختی تیرهداغ حرمان ← داغِ محرومیتسویدا اختر‌ست ← ستاره همان نقطهٔ سیاه دل استطالع ما ← بخت و ستارهٔ ما

بعد مرگ، اجزای ما، توفانی موج هواست

تا نپنداری که ما را خاک‌گشتن لنگر‌ست

اجزای ما ← پاره‌های تن ماتوفانی موج هواست ← توفانِ موجِ هوا استخاک‌گشتن ← خاک شدنلنگر‌ست ← لنگرِ ثبات است

عشرت آهنگی ز بزم میکشان غافل مباش

آشیان رنگ اگر بی‌پرده گردد ساغرست

خاک اگر باشم به راهت جوهر آیینه‌ام

ور همه آیینه گردم بی‌تو خاکم بر سرست

بسکه شد خشک ازتب گرم محبت پیکرم

همچو اخگر بر جبین من عرق خاکسترست

اخگر ← پارهٔ آتشجبین ← پیشانیعرق خاکسترست ← عرقِ خاکسترگونه است

عمر‌ها شد می‌روم از خویش و بر جایم هنوز

گرد تمکین خرامت موج آب گوهرست

شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است

کز تپش تا نالهٔ بیمار صاحب بستر‌ست

تپش ← ضربان و التهابراحت فروش ← ازبین‌برندهٔ آسایشصاحب بستر‌ست ← صاحب رختخواب؛ زمین‌گیر

آب تیغت تا نگردد صندل آرام‌ها

کی شود این نکته‌ات روشن که سر دردسر‌ست

آب تیغت ← جلا یا خونِ تیغ توسر دردسر‌ست ← سر خود مایهٔ دردسر استصندل ← داروی خنک‌کنندهٔ پیشانی

چشم و گوشی را که بیدل نیست فیض عبرتی

در تماشاگاه معنی روزن بام و درست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗