چشمی که ندارد نظری حلقهٔ دام است
چشمی که ندارد نظری حلقهٔ دام است
هر لب که سخنسنج نباشد لب بام است
بیجوهری از هرزهدراییست زبان را
تیغی که به زنگار فرو رفت نیام است
مغرور کمالی، ز فلک شکوه چه لازم؟
کار تو هم از پختگی طبع تو خام است
ای شعلهٔ امید نفس، سوخته تا چند
فرداست که پرواز تو فرسودهٔ دام است
نومیدیام از قید جهان شکوه ندارد
با دام و قفس طایر پر ریخته رام است
کی صبح نقاب افکند از چهره که امشب
آیینهٔ بخت سیهم در کف شام است
نی صبر به دل مانْد و نه حیرت به نظرها
ای سیل دل و برق نظر، این چه خرام است؟
مستند اسیران خم و پیچ محبت
در حلقهٔ گیسوی تو ذکر خط جام است
بگذر ز غنا تا نشوی دشمن احباب
اول سبق حاصل زر ترک سلام است
گویند بهشت است همان راحت جاوید
جایی که به داغی نتپد دل، چه مقام است؟
چشم تو نبستهست مگر گفتوشنودت
محو خودی ای بیخبر، افسانه کدام است؟
بیدل، به گمان محو یقینم، چه توان کرد؟
کمفرصتی از وصلپرستان چه پیام است؟
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
- دام
- تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
- کف
- کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهیدستی.