› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 110

کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امراردیف رادشواری دشوارتر

کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را

باده پیمایی گرانی نیست طبع جام را

من هلاک طرزاخلاقم چه‌خشم وکوعتاب

بوی گل آیینه‌دار است از لبت دشنام را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه‌دار ← جلوه‌دهنده؛ آینه‌گرداندشنام ← ناسزاهلاک ← فدایی؛ شیفته‌ی هلاک‌شده

ضبط آداب وفا گر یک تپش رخصت دهد

چون پر طاووس در پرواز گیرم دام را

کامیاب از لعل او گشتیم بی‌اظهار شوق

از کریمان نیست منت بردن ابرام را

ابرام ← پافشاری؛ اصرارلعل ← لبِ سرخ؛ یاقوتِ لبمنت ← سنگینیِ احسانکامیاب ← به کام رسیده

دل ز عشقت غرق خون شد نشئه‌ها بالد به خویش

احتیاج باده نبود رند خون‌آشام را

بالد ← می‌بالد؛ فخر می‌کندخون‌آشام ← خون‌نوش؛ سخت‌جان در دردرند ← رندِ آزادِ عارف‌مسلکنشئه‌ها ← مستی‌ها؛ سرخوشی‌ها

نیست بی‌افشای راز عاشقان پرواز رنگ

بال و پر باید شکست این طایر پیغام را

طایر ← پرندهپرواز رنگ ← پریدن و نمودِ رنگپیغام ← پیام

پیش چشمت جز شکست خود نمی‌یابد امان

گر زره جوهر شود بر استخوان بادام را

از کشاکش‌های موج بحر، ماهی ایمن است

ز انقلاب غم چه پروا مردم ناکام را

ای خسیس از ساز شهرت هم‌نوایت پست‌ماند

از نگین کنده خوش درگورکردی نام را

خسیس ← پست‌همت؛ خوارساز شهرت ← آهنگ و اسبابِ نام‌آورینگین کنده ← انگشترِ بی‌نگین؛ بی‌ارزشهم‌نوایت ← هم‌آوازت

زرد رویت می‌کند زنگار جهل از انفعال

اندکی زین راه برگرد و شفق کن شام را

عمرتاباقی‌ست وحشت‌گرد پیشاهنگ‌ماست

آبله ننشاند از پا گردش ایام را

آبله ← تاولِ پا از راهوحشت‌گرد ← سرگشته از بیمپیشاهنگ‌ماست ← جلودارِ ماستگردش ایام ← چرخشِ روزگار

خاک هستی یک قلم در دامن باد فناست

من ز روی خانه می‌یابم هوای بام را

چون سپندم آرزوحسرت‌کمین آتش ست

تا به دوش ناله بندم محمل آرام را

آرام ← قرار؛ آسودگیسپندم ← همچون اسپندِ سوختهمحمل ← کجاوه؛ باربرِ سفر

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را

جوش ساغر ← جوششِ پیمانهحلقه‌های دام ← حلقه‌های دامِ صیدصید ← شکارِ گرفتارمخمورگرفتاری‌ست ← مست و گرفتار است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗