› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 656

در تماشایی که باید صد مژه بالا شکست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اشکستردیف شکستدشواری میانه

در تماشایی که باید صد مژه بالا شکست

خواب غفلت چون نگه مارا به چشم ما شکست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخواب غفلت ← غفلتِ خواب‌گونهمژه بالا شکست ← مژه بالا زد برای دیدننگه ← نگاه

شوق بیتاب و قدم لبریز جوش آبله

تاکجاهابایدم مینا به پر پا شکست

جوش آبله ← تاول‌زدگی از راهشوق بیتاب ← شوقِ بی‌قرارمینا به پر پا ← شیشه با پرِ پا؛ استعارهٔ تاول

خاک‌گردیدیم و از ذوق طلب فارغ نه‌ایم

نام در پرواز آمد تا پر عنقا شکست

ذوق طلب ← لذتِ جستجوعنقا ← سیمرغ؛ نمادِ نایابیپر عنقا ← پرِ سیمرغ

عالمی را حسرت آن لعل درآتش نشاند

موج گوهر خار در پیراهن دریا شکست

در خم زلفت چسان فتاد دل‌گردد بلند

این شبستان سرمه‌دانها در گلوی ما شکست

خم زلفت ← پیچِ زلفِ توسرمه‌دانها ← سرمه‌دان‌هاشبستان ← شبستان؛ فضای تاریک

سرکشان بگذار تا گردند پامال غرور

گردن این قوم خواهد بار استغنا شکست

بار استغنا ← بارِ بی‌نیازی و تکبرسرکشان ← سرپیچان و مغرورانپامال غرور ← لگدمالِ غرور

تا کدامین قطره گردد قابل تاج‌گهر

صد حباب اینجا زبی‌مغزی سر خود راشکست

تاج‌گهر ← تاجِ گوهرحباب ← حبابِ آب

مو خون لاله می‌آید سراسر در نظر

یا دل دیوانه‌ای در دامن صحرا شکست

بی‌تکلف از غبار یاس دل‌ها نگذری

تشنهٔ خون می‌شد هر ذره چون مینا شکست

بر فریب نسیه نقد خرمی‌ها باختیم

ساغر امروز ما بدمستی فردا شکست

بدمستی ← مستیِ زیان‌بارفریب نسیه ← فریبِ وعدهٔ آیندهنقد خرمی‌ها ← شادی‌های آماده و نقد

تا لطافت از طبایع رفت شعر از رتبه ماند

مشتری‌گردید سنگ و قیمت‌کالا شکست

رتبه ← پایه و درجهطبایع ← سرشت‌هاقیمت‌کالا ← بهای کالامشتری‌گردید ← خریدار شد؛ ارج یافت

بیدل از بس شوق دل محمل‌کش جولان ماست

خواب مخمل موج زد خاری اگر در پا شکست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗