› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1842

از قناعت خاک باید کرد در انبان حرص

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انحرصردیف حرصدشواری درآمدنی

از قناعت خاک باید کرد در انبان حرص

آبرو تا کی شود صرف خمیر نان حرص

هیچ دشتی نیست کز ریگ روان باشد تهی

بر نمی‌آید حساب از ریزش دندان حرص

هر طرف مژگان گشایی عالم خمیازه است

از زمین تا آسمان چاک است در دامان حرص

دعوت فغفور ماتم‌خانه کرد آفاق را

مو‌کشی زایل نشد ازکاسه‌های خوان حرص

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخوان حرص ← سفرهٔ آزمندیفغفور ← پادشاه چینماتم‌خانه ← خانهٔ عزامو‌کشی ← موی‌کشی؛ خست و بخل

ای حریصان رحم بر احوال یکدیگر کنید

آب شد سعی نفس جان شما و جان حرص

تا به کی باشد کسی سودایی سود و زیان

تخته می‌گردد به یک خشت لحد دکان حرص

تخته می‌گردد ← تخت و بسته می‌شوددکان حرص ← دکان آزمندیسودایی ← شیفته و سودازدهلحد ← قبر

عالمی اسباب بر هم چید و زین دریا گذشت

تا نفس داری تو هم پل بند از سامان حرص

خاک هم از شوخی ابرام دام آسوده نیست

از تصنع کیست پوشد چشم بی‌مژگان حرص

تصنع ← ساختگی و ریاحرص ← آزمندیدام ← دام و کمندشوخی ابرام ← اصرار گستاخانهچشم بی‌مژگان ← چشم بی‌پرده و بی‌شرم

تا نبندی سنگ بر دل از تقاضای طلب

معنی دل چیست نتوان یافت در دیوان حرص

گه غم یعقوب وگه ناز زلیخا می‌کشیم

یوسف ما را که افکند آه در زندان حرص

مردگان را نیز سودای قیامت در سر است

زنده می‌دارد جهانی را همین احسان حرص

خواه بر گنج قناعت خواه در قصر غنا

روزکی چند است بیدل هر کسی مهمان حرص

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗