› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1380

روزگاری که به عشق از هوسم افکندند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه سمافکندندردیف افکندنددشواری دشوارتر

روزگاری که به عشق از هوسم افکندند

بال و پر کنده برون قفسم افکندند

ما و من خوش پر و بالی به خیال انشا کرد

مور بودم به غرور مگسم افکندند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافکندند ← انداختند، فروکاستندانشا کرد ← ساخت و پرداختما و من ← خودبینی و منیتمور ← مورچه، حقیر و کوچکمگسم ← مرا چون مگس

تا کند عبرتم آگاه ز هنگامهٔ عمر

در تب و تاب شمار نفسم افکندند

خون خشکم جوی از قدر نیرزبد آخر

صد ره از پوست برون چو عدسم افکندند

از پوست برون ← پوست‌کنده، افشا و خوارخون خشکم ← خونِ بی‌ارزش و خشک‌شده‌امعدسم ← مرا چون عدسقدر ← ارزش و منزلت

نقش پا کرد تصور به تغافل زد و رفت

در ره هر که خط ملتمسم افکندند

تصور ← خیال و پندارتغافل ← نادیده‌گرفتنِ آگاهانهخط ملتمسم ← نوشتهٔ زاری و التماسمنقش پا ← ردّ پا، نشانِ گذرا

ناز دارم به غباری که ز بیداد فلک

سرمه شد تا به ره دادرسم افکندند

بیداد فلک ← ستمِ روزگاردادرسم ← فریادرس و پناهمسرمه ← سرمهٔ چشم، تیرگیِ عزیزناز دارم ← فخر و مباهات می‌کنم

چه توان کرد سراغ همه زین دشت گم است

در پی قافلهٔ بی‌جرسم افکندند

افکندند ← رها کردند، انداختندسراغ ← نشان و ردّقافلهٔ بی‌جرسم ← کاروانی که زنگِ راهم نیست

شکوهٔ من ز فراموشی احباب خطاست

از ادب پیش گذشتم که پسم افکندند

احباب ← دوستان و یاراناز ادب ← از روی ادب و شرمشکوهٔ ← گله و شکایتپسم ← مرا به پشت‌سر

سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدل

چه نمودند که در دیده خسم افکندند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
سراغ
جست‌وجو و نشانِ کسی؛ پی‌جوییِ گمشده.
تغافل
خود را به بی‌خبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیده‌گرفتنِ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗