دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1177
به که چندی دل ما خامشی انشا باشد
به که چندی دل ما خامشی انشا باشد
جرس قافلهٔ بینفسیها باشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندانشا ← پدیدآوردن و سرودنبینفسیها ← بیرمقیها و سکوت مطلقجرس ← زنگ کاروانخامشی ← سکوت و خاموشی
تا کی ای بیخبر از هرزهخروشیهایت
کف افسوس خموشی لب گویا باشد
خموشی ← سکوت و خاموشیهرزهخروشیهایت ← فریادهای بیهودهٔ توکف افسوس ← دست افسوسزن
گوشهٔ بیخبری وسعت دیگر دارد
گرد آسوده همان دامن صحرا باشد
بر دل سوختهام آب مپاش ای نم اشک
برق این خانه مباد آتش سودا باشد
آتش سودا ← آتش خیال و شور عشقبرق ← جرقه و درخشش ناگهانینم اشک ← رطوبت و قطرهٔ اشک
نارسایی قفس تهمت افسرده دلیست
مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد
طلبافسرده شود همت اگر تنگ فضاست
تپش موج به اندازهٔ دربا باشد
تنگ فضاست ← جا تنگ و محدود استتپش موج ← جنبش و ضربان موجدربا ← دریاطلبافسرده ← خواستهٔ سست و پژمرده
یارب اندیشهٔ قدرت نکشد دامن دل
زنگ این آینه ترسم ید بیضا باشد
بگدازید که در انجمن یاد وصال
دل اگر خون نشود داغ تمنا باشد
بگدازید ← ذوب شوید؛ بسوزیدداغ تمنا ← نشان سوز آرزووصال ← پیوستن به یار
نسخهٔ جسم که بر هم زدن آرایش اوست
کم شیرازه پسندید گر اجزا باشد
اجزا ← پارهها و اجزای پراکندهشیرازه ← بند نگهدارندهٔ کتابنسخهٔ جسم ← پیکر همچون نسخهٔ کتاب
شعلهها زیرنشین علم دود خودند
چه شود سایهٔ ما هم به سر ما باشد
زیرنشین ← فروتن؛ زیر سایهسایهٔ ما ← سایهٔ خودمانعلم دود ← پرچم دود
تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل
من و چشمی که به حیرانی خود وا باشد
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزلهای مرتبط