› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 735

بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمی‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه میستدشواری میانه

بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمی‌ست

ورنه اینجا سجده‌ها چون سایه یکسر مبهمی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحضورِ آدمی‌ست ← ویژهٔ حضورِ انسان استمبهمی‌ست ← ناروشن و بی‌معناستمعرفت ← شناخت و عرفان

با سجودت از ازل پیشانی‌ام را توأمی‌ست

دوری اندیشیدنم زان آستان، نامحرمی‌ست

آستان ← آستانه و درگاهتوأمی‌ست ← همزاد و جفت استدوری اندیشیدنم ← فکرِ دوری‌کردنمنامحرمی‌ست ← بیگانگی و نامحرمی است

آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم

چون گهر، غلتیدنِ اشکم ز دردِ بی‌نمی‌ست

دردِ بی‌نمی‌ست ← دردِ بی‌رطوبت؛ خشک‌سوزیغلتیدنِ اشکم ← غلتیدنِ اشکِ مننگداختم ← گداخته نشدم

فرصتم تاکی ز بی‌آبی کشد رنجِ نفس

سازِ قلیانی که دارد؟ مجلسِ پیری، دمی‌ست

بی‌آبی ← کم‌آبی؛ خشکیِ جاندمی‌ست ← یک دم؛ یک پُکرنجِ نفس ← رنجِ دم‌زدنسازِ قلیانی ← ساز و برگِ قلیانمجلسِ پیری ← محفلِ پیری

داغ زیرِ پا و آتش بر سر و در دیده اشک

شمع را, در انجمن بودن, چه جای خرمی‌ست؟

انجمن ← محفل و جمعخرمی‌ست ← شادی و سرورداغ زیرِ پا ← آتشِ زیرِ پا

حاصلِ اشغالِ محفل، دوش پرسیدم ز شمع

گفت: افزونی نفس می‌سوزد و قسمت کمی‌ست

اشغالِ محفل ← کار و مشغلهٔ مجلسافزونی نفس ← زیادیِ نفس و خودیدوش ← شبِ گذشتهقسمت کمی‌ست ← بهره اندک است

سوختن، منت‌گذارِ چاره‌فرمایان مباد

جز به مهتابم به هرجا می‌نشانی، مرهمی‌ست

مرهمی‌ست ← التیام‌بخش استمنت‌گذارِ ← منت‌پذیرِمهتابم ← مهتاب برایمچاره‌فرمایان ← چاره‌سازان و طبیبان

با دو عالم آشنا، ظلم است بی‌کس زیستن

پیش ازین هستی غنا‌ها داشت، اکنون مبرمی‌ست

بی‌کس زیستن ← تنها زیستنغنا‌ها ← توانگری‌ها؛ بی‌نیازی‌هامبرمی‌ست ← نیازِ سخت و ناگزیر

آتشی کو کز چراغِ خامشم‌گیرد خبر

خام‌سوزِ داغِ دل را، سوختن هم مرهمی‌ست

خام‌سوزِ ← سوزندهٔ خام؛ نارسوزداغِ دل ← سوزِ دلمرهمی‌ست ← خودِ درمان است

جز به هم‌چیدن، کسی را با تصرف کار نیست

گندم انبار است هر سو، لیک قحطِ آدمی‌ست

تصرف ← دخالت و تملکقحطِ آدمی‌ست ← قحطیِ انسانیتهم‌چیدن ← گردآوردن و اندوختن

خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تا کفن

هر چه پوشد زین سیاهی و سفیدی، ماتمی‌ست

اطلس ← پارچهٔ اطلسِ فاخرصوف ← پشمینه‌ٔ درویشیماتمی‌ست ← سوگواری استکفن ← جامهٔ مرگ

تا ابد کوک است بیدل نغمهٔ سازِ جهان

اوجِ اقبال و حضیضِ فقر زیری و بمی‌ست

اوجِ اقبال ← بلندایِ نیک‌بختیحضیضِ فقر ← فرودِ درویشیزیری و بمی‌ست ← نغمهٔ زیر و بم استکوک است ← کوک و هماهنگ است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗