بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمیست
بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمیست
ورنه اینجا سجدهها چون سایه یکسر مبهمیست
با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست
دوری اندیشیدنم زان آستان، نامحرمیست
آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم
چون گهر، غلتیدنِ اشکم ز دردِ بینمیست
فرصتم تاکی ز بیآبی کشد رنجِ نفس
سازِ قلیانی که دارد؟ مجلسِ پیری، دمیست
داغ زیرِ پا و آتش بر سر و در دیده اشک
شمع را, در انجمن بودن, چه جای خرمیست؟
حاصلِ اشغالِ محفل، دوش پرسیدم ز شمع
گفت: افزونی نفس میسوزد و قسمت کمیست
سوختن، منتگذارِ چارهفرمایان مباد
جز به مهتابم به هرجا مینشانی، مرهمیست
با دو عالم آشنا، ظلم است بیکس زیستن
پیش ازین هستی غناها داشت، اکنون مبرمیست
آتشی کو کز چراغِ خامشمگیرد خبر
خامسوزِ داغِ دل را، سوختن هم مرهمیست
جز به همچیدن، کسی را با تصرف کار نیست
گندم انبار است هر سو، لیک قحطِ آدمیست
خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تا کفن
هر چه پوشد زین سیاهی و سفیدی، ماتمیست
تا ابد کوک است بیدل نغمهٔ سازِ جهان
اوجِ اقبال و حضیضِ فقر زیری و بمیست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- آه
- نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.