› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 607

صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه سبالیدهاستردیف بالیده استدشواری دشوار

صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است

اینقدر توفان که می‌بینی نفس بالیده است

هیچ آهنگی برون‌تاز بساط چرخ نیست

ناله‌های این جرس هم در جرس بالیده است

پرتو عشق است تشریف غرور ما و من

شعله پوش افتاد هر جا خار و خس بالیده است

از سیهکاری‌ست اوهام عقوبتهای خلق

تا سیاهی کرده شب بیم عسس بالیده است

چون نفس عاجز نوای درد نومیدی نی‌ام

ناله‌ای دارم که تا فریادرس بالیده است

دستگاهی داری ای منعم ز افسردن برآ

پر فشانی مفت حسرت ها قفس بالیده است

نقش وهم و ظن تو هم چندان که خواهی وانما

عالمی آیینه دارد دل ز بس بالیده است

با کدامین ذره خو!هی توأم پرواز بود

چون تو اینجا حسرت بسیار کس بالیده است

یأس مطلب نیست بیدل مانع ابرام خلق

آرزو در سایهٔ بال مگس بالیده است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗