دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1608
چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگرید
چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگرید
به اوج قدر نخندیکلاه میگرید
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداقبال و جاه ← دولت و مقام دنیویاوج قدر ← بالاترین مرتبهٔ بزرگینخندیکلاه ← کلاهِ فریبِ نخندیدن
در آن بساط که انجام کار نومیدیست
اگرگداست وگر پادشاه میگرید
انجام کار ← سرانجام کاربساط ← صحنه و عرصهنومیدیست ← پایانش یأس است
به عیش، خاصیت شیشههای می داریم
که خنده بر لب ما قاه قاه میگرید
خاصیت شیشههای می ← طبیعتِ جامِ شرابقاه قاه ← خندهٔ بلند و پیدرپی
به امتحان وفا جبهه چشمهٔ عرق است
ز شرم دعوی باطلگواه میگرید
امتحان وفا ← آزمونِ وفاداریباطلگواه ← گواه دروغین دعویجبهه چشمهٔ عرق ← پیشانی پر از عرق شرم
گزیر نیست شب تیره را ز شمع و چراغ
همیشه دیدهٔ بخت سیاه میگرید
بخت سیاه ← بدشانسی و تیرهبختیدیدهٔ بخت ← چشمِ اقبالگزیر نیست ← چارهای نیست
چه سان رسیم به مقصد که تا قدم زدهایم
شکست آبله در خاک راه میگرید
خاک راه ← مسیر پیمودهشکست آبله ← ترکیدنِ تاول پاقدم زدهایم ← راه پیمودهایم
به نا امیدی دلکیست چشم باز کند
بس است اگر مژهای گاهگاه میگرید
مژهای گاهگاه ← اشک گاهبهگاه
ز شمع کشته شنیدم که صبحدم میگفت
دگر چه دیده گشایم نگاه میگرید
دیده گشایم ← چشم باز کنمشمع کشته ← شمع خاموششده
ترحم کرم توست بروضیع وشریف
که ابر بر گل و خار و گیاه میگرید
ترحم کرم ← رحمِ بخششآمیز
کراست یاد که در بارگاه رحمت عام
صواب خنده کند یا گناه میگرید
بارگاه رحمت ← دربارِ مهر عام الهیصواب ← کار درست و ثواب
نه اشک شمعم ونی شبنم سحر بیدل
چه عبرتم که به حال من آه میگرید
شبنم سحر ← قطرهٔ صبحگاهیعبرتم ← درس عبرت من
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزلهای مرتبط