› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 620

لوح‌هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اریاستردیف استدشواری میانه

لوح‌هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است

آمد و رفت نفس، مشق خط بیکاری است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیکاری ← بیکارگی و عبثیعاری ← خالی و تهیلوح‌هستی ← لوحِ هستیمشق خط ← تمرینِ نوشتنیک قلم ← سراسر؛ یکسره

از ره غفلت، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

استفهام ← پرسشانکار‌ی ← انکاری؛ نفی‌کنندهشبهه تقریریم ← تقریرِ شبهه‌ایمعدم ← نیستی

ذره‌ایم اما به جشم خود گران !فتاده‌ایم

اندکی هم چون به عرض آمد همان بسیاری است

ذره‌ایم ← ذره‌ای بیش نیستیمعرض آمد ← ظاهر و نمایان شدگران ← سنگین و خودبزرگ

بسمل ناز، که‌ام یارب‌که از توفان شوق

هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خون باری است

بسمل ناز ← نیم‌کشتهٔ نازتوفان شوق ← طوفانِ شوقخون باری ← خون‌بار بودن

دیده کو تا بن گرد کامروز سروناز من

همچو عمر عاشقان سرگرم خوش رفتاری است

بن گرد ← بنگرخوش رفتاری ← خوش‌گذری؛ گذرِ سریعسروناز ← سروِ ناز؛ معشوقِ رعنا

از خمار ناتوانی‌ها چسان آید برون

سایهٔ مژگان نگاهش را شب بیماری است

هر که را حسرت، شهید تیغ بیدادش کند

هر دو عالم عرض یک آغوش زخم کاری است

با همه وارستگی سودا تغافل‌پیشه نیست

موی مجنون در تلافی‌های بی‌دستاری است

بی‌دستاری ← بی‌عمامگی؛ نشانِ جنونتغافل‌پیشه ← غفلت‌پیشهتلافی‌های ← جبران‌ها و تلافی‌هاسودا ← سودای عشقوارستگی ← رهایی و آزادگی

عقدهٔ اشکی اگر باقی‌ست دل خون می‌خورد

تا بود یک غنچه این باغ از شکفتن عاری است

عالمی با فتنه می‌جوشد ز مرگ اغنیا

خواب این ظالم‌سرشتان بدتر از بیداری است

اغنیا ← توانگرانظالم‌سرشتان ← ستم‌سرشتان

گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر

بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است

از من بیدل قناعت کن به فریاد حزین

همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗