› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 619

بیقراری‌های چرخ از دست کجرفتاری است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اریاستردیف استدشواری میانه

بیقراری‌های چرخ از دست کجرفتاری است

خاک را آسودگی از پهلوی همواری است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندپهلوی همواری ← به واسطهٔ همواریچرخ ← فلک و روزگارکجرفتاری ← کج‌رفتاری و انحراف

نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان

خار را در وصل آتش پیرهن‌گلناری است

مذلت پیشگان ← فروتنانِ خواروصل آتش ← پیوند با آتشپیرهن‌گلناری ← پیراهنِ گل‌نار؛ سرخ‌سوز

از مزاج ما چه می‌پرسی که چون ریگ روان

خاک ما چون آب از ننگ فسردن جاری است

گر ز دست ما نیاید هیچ جانی می‌کنیم

نالهٔ بلبل درین گلشن گل بیکاری است

آبرو خواهی، مقیم آستان خویش باش

اشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است

پرفشانی نیست ممکن بسمل تصویر را

زخمی تیغ تحیر از تپیدن عاری است

دست همت آستین می‌گردد از خالی شدن

سرنگونی مرد را از خجلت ناداری است

آستین می‌گردد ← آستین می‌شود؛ جمع و تهیدست همت ← دستِ همت و بلندهمتیسرنگونی ← سرافکندگیناداری ← فقر و تهیدستی

شعله خاکستر شود تا آورد چشمی به هم

یک مژه آسودگی اینجا به صد دشواری است

غیر تیغ اوکه بردارد سرافتادگان

خفتگان را صبح‌روشن صندل بیداری است

سرافتادگان ← افتادگان و خفتگانصبح‌روشن ← صبحِ روشنصندل بیداری ← صندلِ بیداری؛ رایحهٔ هوشیاری

بگذر از فکر خرد بیدل که در بزم وصال

گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗