› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 618

لاف ما و من یکسر دعوی خدایی‌هاست

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه اییهاستدشواری دشوار

لاف ما و من یکسر دعوی خدایی‌هاست

خاک گرد و بر لب مال این چه بی‌حیایی‌هاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌حیایی‌هاست ← بی‌شرمی‌هادعوی خدایی‌هاست ← ادعای خداییلاف ← ادعا و لاف‌زنیما و من ← خودبینی و انانیت

اوج جاه خلقی را بی‌دماغ راحت کرد

بیشتر سر این بام جای بدهوایی‌هاست

اوج جاه ← بلندایِ مقامبدهوایی‌هاست ← بدهوایی؛ سبکی و بی‌ثباتیبی‌دماغ ← بی‌میل و دل‌زده

ریش دفتر تزویر، خرقه، محضر بهتان

دین شیخ اگر این است فسق پارسایی‌هاست

تزویر ← ریا و دوروییخرقه ← جامهٔ صوفیانهفسق پارسایی‌هاست ← فسقِ در لباسِ پارساییمحضر بهتان ← محضرِ تهمت و دروغ

حق‌شناس غفلت هم زنگ دل نمی‌خواهد

آینه جلا دادن شکر خودنمایی‌هاست

جلا دادن ← صیقل دادنحق‌شناس غفلت ← غفلتِ حق‌شناسزنگ دل ← زنگ و تیرگیِ دلشکر خودنمایی‌هاست ← شکرِ خودنمایی

سعی خلوت دل کن شاه ملک عزت باش

در برون در خفتن ذلت گدایی‌هاست

خلوت دل ← خلوتِ درونِ دلذلت گدایی‌هاست ← خواریِ گداییملک عزت ← کشورِ عزت

صبح از آسمان تازی سر فرو نمی‌آرد

یعنی این دو دم هستی همت‌آزمایی‌هاست

آسمان تازی ← تاختن به آسماندو دم هستی ← این دو دمِ کوتاهِ زندگیهمت‌آزمایی‌هاست ← آزمونِ همت

شمع درخور هر اشک دور می‌رود زین بزم

وصل دوستان یکسر دعوت جدایی‌هاست

درخور ← متناسب و سزاواردعوت جدایی‌هاست ← دعوت به جدایی

شکوه گر به یاد آمد از حیا عرق کردیم

ساز ما به این مضراب کوک‌تر صدایی‌هاست

حیا ← شرمشکوه ← شکایت و گلایهعرق کردیم ← شرمسار و عرق‌ریز شدیممضراب ← زخمهٔ سازکوک‌تر ← کوک‌تر؛ خوش‌آهنگ‌تر

خاک این بیابان را گریه‌ات نزد آبی

ورنه هر قدم اینجا بوی آشنایی‌هاست

بوی آشنایی‌هاست ← بویِ آشنایینزد آبی ← آب نرساند

الفت دل این مقدار پایبند عجزم کرد

رشته تا گره دارد غافل از رسایی‌هاست

رسایی‌هاست ← رسایی و رسیدن به کمالپایبند عجزم ← گرفتارِ ناتوانی‌ام کرد

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند

رنج خار و خس بردن از برهنه‌پایی‌هاست

آفاتند ← آفت‌اند؛ در معرضِ آسیببرهنه‌پایی‌هاست ← برهنه‌پاییبی‌بضاعتان ← تهیدستانخار و خس ← خار و خسِ راه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗