› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 628

بر کمر تا بهله آن‌ترک نزاکت مست بست

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه ستبستردیف بستدشواری میانه

بر کمر تا بهله آن‌ترک نزاکت مست بست

نازکی در خدمت موی میانش دست بست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآن‌ترک ← آن ترکِ معشوقبهله ← دستکشِ بازداریدست بست ← دست بست؛ تسلیم شدموی میانش ← کمرِ باریک چون مویشنزاکت مست ← مستِ نزاکت و ظرافت

بگذر از امید آگاهی که در صحرای وهم

چشم ما کردی که خواهد تا ابد ننشست بست

خاک بر سر گرد خلقی را غرور بام و در

نقش پا بایست طاق این بنای پست بست

هرزه فکر حرص مضمون‌های چندین آبله

تا به دامان قناعت پای ما نشکست بست

آبله ← آبله؛ بادِ ادعاحرص ← آزمندیدامان قناعت ← دامنِ قناعتهرزه فکر ← فکرِ بیهوده

شمع خاموشیم دیگر ناز رعنایی‌کراست

عهد ما با نقش پارنگی که ازرو جست بست

ازرو جست ← از چهره جسترعنایی‌کراست ← رعناییِ کیستنقش پارنگی ← نقشِ رنگارنگِ نگارین

قطره‌واری تا ازین دریا کشی سر بر برکنار

بایدت چون موج گوهر دل به چندین شست بست

بی‌زیان از خجلت اظهار مطلب مرده‌ایم

باید از خاکم لب زخمی که نتوان بست بست

اظهار مطلب ← بیانِ خواستهبی‌زیان ← بی‌زبانلب زخمی ← لبِ زخمینتوان بست ← نتوان بست؛ التیام‌ناپذیر

یاد چشم او خرابات جنون دیگر است

شیشه بشکن‌تا توانی نقش آن بدمست بست

بدمست ← بسیار مستخرابات جنون ← خراباتِ دیوانگینقش ← تصویر و نقش

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد

شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗