دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2573
لباس کعبه پوشید از خط مشکین عذار او
لباس کعبه پوشید از خط مشکین عذار او
نگه را این زمان فرض است طوف لالهزار او
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخط مشکین عذار ← خطِ مشکینِ رخسارطوف ← طواف و گردیدنلالهزار او ← لالهزارِ رخسارِ اولباس کعبه ← جامه و پردۀ کعبه
بهارم کرد ذوق محرم فتراک او بودن
به خون خویش چندین رنگ مینازد شکار او
مرادی نیست غیر از حاصل چشم سفید اینجا
شب حسرت پرستان را سحر کرد انتظار او
انتظار او ← چشمبهراهیِ اوحاصل چشم سفید ← نتیجۀ ناامیدی و چشمسفیدیشب حسرت پرستان ← شبِ حسرتپرستان
به این سامان تمکین دارد آهنگ شکار دل
که پنداری حنا بستهست دست بهلهدار او
آهنگ شکار دل ← قصدِ شکارِ دلبهلهدار ← بازدار با دستکشِ بهلهحنا بستهست ← حنا بسته؛ آراسته و آمادهسامان تمکین ← آمادگی و شکوهِ اقتدار
به داغی آشنا گشتیم مفت عیش موهومی
در ین گلشن گلی چیدیم ما هم از بهار او
ز تکلیف دم تیغش خجالت میکشم ورنه
سر سودایی دارم که بیمغزیست بار او
بیمغزیست بار او ← بارش پوچ و بیمغز استتکلیف دم تیغش ← بار و تهدیدِ لبۀ تیغشسر سودایی ← سرِ شوریده و مجنون
حیا میخواهد از ما نازکاندامی که از شرمش
دو عالم چشم پوشد تا شود یک جامهوار او
جامهوار او ← همچون جامهای برای اونازکاندامی ← دلبرِ نازکاندامچشم پوشد ← چشم فرو بندد
وطن گر مایهٔ افسردن است آوارگی خوشتر
ز نومیدی گداز سنگ میخواهد شرار او
جهانی برد داغ حسرت رنگ قبول اینجا
دلی آوردهام من هم به امید نثار او
ز آفات زمان بیدل خدایش در امان دارد
بیا گرد سرش گردیم تا گردد حصار او
آفات زمان ← بلاها و آسیبهای روزگارحصار او ← پناه و دژِ اوگرد سرش گردیم ← گردِ سرش طواف کنیم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزلهای مرتبط