› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1508

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ندهبودردیف بوددشواری دشوار

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود

شخص هستی چون سحر هرجا نفس زد خنده بود

ماجرای چرخ با دل‌ها همین امروز نیست

دانه‌ای گر داشت دایم آسیا گردنده بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسیا گردنده ← آسیاب همواره چرخاندانه‌ای ← حتی یک دانهماجرای چرخ ← رفتار فلک

خودفروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند

عالمی عنقاست اینجا نیستی پاینده بود

خاک گردیدند ← به خاک بدل شدندخودفروشان ← مدعیان خودنماییعالمی عنقاست ← جهانی چون عنقا ناموجودنیستی پاینده ← نبودنِ پایدار

خلق از بی‌اتفاقی ننگ خفت می‌کشد

پنبه‌ها ربطی اگر می‌داشت دلق و ژنده بود

بی‌اتفاقی ← ناهمدلی و تفرقهدلق و ژنده ← جامهٔ کهنهٔ درویشیننگ خفت ← ننگ و خواریپنبه‌ها ← الیاف پنبه

آرزو‌ها در کمین نقب شهرت خاک شد

نام هم بهر فرو رفتن زمینی کنده بود

صورت آیینه جز مستقبل تمثال نیست

بی‌تکلف رفتهٔ ما بود اگر آینده بود

نرگسستان‌هاست گلجوش از غبار این چمن

خوش نگاهی از حیا چشمی به خاک افکنده بود

حیا ← شرمخوش نگاهی ← نگاهی لطیفغبار این چمن ← گرد این باغنرگسستان‌هاست ← باغ‌های نرگس استگلجوش ← جوش و شکفتن گل

بر سر فرهاد تا محشر قیامت می‌کند

تیشه‌ای کز بی‌تمیزی روی شیرین کنده بود

بی‌تمیزی ← بی‌تشخیص و نادانیروی شیرین ← چهرهٔ معشوقهٔ فرهادفرهاد ← عاشق شیرین در افسانهمحشر قیامت ← شور رستاخیز

عالمی زین انجمن در خود نفس دزدید و رفت

تا کجا بوی چراغ زندگانی گنده بود

مستی و مخموری این بزم بی‌تغییر نیست

باده تا بوده است یکسر رنگ گرداننده بود

بزم ← مجلس عیشبی‌تغییر ← بی‌دگرگونیرنگ گرداننده ← دگرگون‌کنندهٔ احوالمخموری ← خمار و پسمستی

نُه فلک دیدیم و نگرفتیم ایراد دویی

از دم یک شیشه گر این شیشه‌ها آکنده بود

آکنده بود ← آکنده و پر شده بودایراد دویی ← خرده بر دوگانگیدم یک شیشه ← دم و محتوای یک شیشهنُه فلک ← نُه آسمان

دوش جبر و اختیاری مبحث تحقیق داشت

جز به حیرت دم نزد بیدل چه سازد بنده بود

بنده بود ← بنده و ناتوان بودحیرت ← سرگشتگیمبحث تحقیق ← موضوع حقیقت‌جویی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗