› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1866

نشسته‌ای ز دل تنگ بر در تصدیع

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یعدشواری دشوارتر

نشسته‌ای ز دل تنگ بر در تصدیع

دمی که واشود این قفل عالمی‌ست وسیع

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتصدیع ← دردسر و رنجدل تنگ ← دل تنگ و گرفتهعالمی‌ست وسیع ← جهانی گسترده استقفل ← قفل

به خویش گر نرسی آنقدر غرابت نیست

که سرکشیده‌ای از کارگاه صنع بدیع

بدیع ← نوآفرین و بی‌مانندسرکشیده‌ای ← سرکشی کرده‌ایغرابت ← شگفتی و غریبیکارگاه صنع ← کارگاه آفرینش

طلب ز هر چه تسلی شود غنیمت‌گیر

به جوع می‌مکد انگشت خوبش طفل رضیع

تسلی ← آرامشجوع ← گرسنگیطفل رضیع ← کودک شیرخوارغنیمت‌گیر ← غنیمت بشمار

قیامت است طمع ز امتلا نمی‌میرد

که تا به حلق رسیده است می‌خورد تشنیع

امتلا ← سیری و پر بودنتشنیع ← سرزنش و ناسزاحلق ← گلوقیامت است ← قیامت‌گونه و شگفت است

چه غفلت است که چون شمع گل به سر باشی

به زیر تیغ نشستن ندارد این تقطیع

تقطیع ← بریدن و قطعزیر تیغ ← زیر تیغشمع گل ← شمع گل‌مانند

به گرد قاصد همت رسیدن آسان نیست

ز مقصد آنطرفش برده گام‌های وسیع

قاصد همت ← پیام‌رسان همتمقصد ← مقصدگام‌های وسیع ← گام‌های بلند

بدون خاک حضور یقین نشد روشن

چراغ نقش قدم داشت این بساط رفیع

بساط رفیع ← گستره بلندخاک حضور ← خاک فروتنی در حضورچراغ نقش قدم ← چراغ نقش قدم

بقا فنا به کنار و فنا بقا به بغل

همین ربیع و خریفست هم خریف وربیع

بقا ← ماندگاریخریف ← پاییزربیع ← بهارفنا ← نابودی

ز شرم چشم گشودن به بارگاه حضور

عرق تو آینه پرداز تا بریم شفیع

پس از تأمل بسیار شد عیان بیدل

که علت است تفاوتگر مطاع و مطیع

تأمل ← اندیشه و درنگتفاوتگر ← ایجادکننده تفاوتعلت ← سبب و بیماریمطاع ← فرمانروامطیع ← فرمانبر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗