› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 721

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه اغیستدشواری دشوارتر

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست

قلقل ترنگ میناست از بسکه نشئه باغی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندایاغی‌ست ← پیاله‌ای استدور صحبت ← نوبت و گردشِ مجلسقلقل ترنگ ← صدای قلقل و زنگ شیشه

الزام و انفعال است شرط وفاق احباب

دلبستگی که دارند با یکدگر جناغی‌ست

الزام ← پایبندی و الزامانفعال ← شرم و نرمیجناغی‌ست ← پیمان جناغیِ استوار استوفاق احباب ← سازگاری دوستان

از طبع نکته‌سنجان انصاف‌کرده پرواز

از بسکه خرده‌گیرند تحسینشان‌ کلاغی‌ست

خرده‌گیرند ← ایراد می‌گیرندنکته‌سنجان ← نکته‌گیرها و خرده‌بینانکلاغی‌ست ← سیاه و نامیمون چون کلاغ است

در دوستان شکایت هنگام گرم دارد

هر جا خموشی‌ای‌ هست از شکوه بی‌دماغی‌ست

بی‌دماغی‌ست ← بی‌حوصلگی و دلخوری استهنگام گرم ← وقت شدت و گرمی

نی دل حضور دارد، نی دیده نور دارد

سامان این شبستان کوری و بی‌چراغی‌ست

بی‌چراغی‌ست ← بی‌نوری و تاریکی استحضور ← حضور قلبشبستان ← شبستان تاریک

تا دل الم نچیند از کینه محترز باش

گر تلخی از حلاوت گل کرد میوه داغی‌ست

الم ← درد و رنجحلاوت ← شیرینیمحترز ← پرهیزکنندهمیوه داغی‌ست ← میوهٔ داغ‌دار و لکه‌دار است

مشکل دماغ سودا آزادگی نخواهد

داغ هوای صحراست هر چند لاله باغی‌ست

زین جستجوی باطل بر هر چه وا رسیدم

دیدم به دوش انفاس بار عدم سراغی‌ست

بیدل من جنون‌کش در حسرت دل جمع

از هر که چاره جستم گفت این مرض دماغی‌ست

جنون‌کش ← تحمل‌کنندهٔ جنونحسرت دل جمع ← حسرتِ جمع دل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
نشئه
سرخوشی و حال برآمده از باده، عشق یا ادراک معنوی.
انفعال
شرمساری و کنش‌پذیری؛ حالتِ خجلت و گدازِ درونی در برابرِ حق.
چاره
درمان و تدبیر؛ نمادِ راهِ رهایی از درد یا بی‌چارگی.
حضور
بودن و حاضری؛ نمادِ حضورِ دل نزدِ حق.
خموشی
خاموشی؛ سکوتِ حیرت در برابر رازی که گفتن برنمی‌تابد.
جمع
گردآمده و فراهم؛ یکجاییِ خاطر و وحدت در برابرِ تفرقه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗