› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1247

کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه الشدردیف شددشواری میانه

کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد

مه نو دمید و به بدر زد بگداخت بدر و هلال شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبدر ← ماه کاملسر و برگ ← اسباب و مایههلال ← ماه نو و باریک

به صفای جلوه نساختی حق کبریا نشناختی

به خیال آینه باختی که جمال رفت و مثال شد

صفای جلوه ← پاکی ظهور حقمثال ← صورت خیالی؛ نمودکبریا ← عظمت الهی

سحری گذشتی از انجمن سر آستین به هوا شکن

ز شمیم سایهٔ سنبلت‌گل شمع ناف غزال شد

سر آستین به هوا شکن ← با ناز آستین بفشانشمیم ← بوی خوشناف غزال ← ناف آهو؛ مشک

چو نفس مرا ز سر هوس به هوا رسیده ز جیب دل

گرهی ز رشته گشوده‌ای که شکست بیضه و بال شد

به ترانهٔ من و ما کسی ز نوای دل چه اثر برد

مزهٔ حلاوت این شکرزازل ودیعت لال شد

حلاوت ← شیرینیمن و ما ← خودبینی و انانیتودیعت لال ← امانتِ خاموشی

ز تلاش نازکی سخن، گهر صفا به زمین مزن

خجل است جور چینی‌ای که به مو رسید و سفال شد

سفال ← کوزهٔ شکستهٔ بی‌ارزشنازکی سخن ← ظرافت و نازکی کلامگهر صفا ← گوهر پاکی

ز غبار لشکر زندگی دو سه روز پیشترک برآ

حذر از تلاش دو مویی‌ات که هجوم رستم زال شد

رستم زال ← رستم پسر زال؛ نیروی عظیمغبار لشکر ← گرد سپاه زندگی

به دل گداخته کن طرب که در این سراب جنون تعب

چو عقیق بر لب تشنگان، جگر آب گشت و زلال شد

ستم است جوهر غیرتت به فسردگی فشرد قدم

بکش انفعال سیه‌دلی اگر اخگر تو زگال شد

انفعال ← شرم و سرافکندگیزگال ← زغال؛ سیاهی سردفسردگی ← سردی و خمودی

سحر غناکدهٔ حیا به نفس نمی‌برد التجا

چه غرض به طبع تو بال زد که تبسم تو سوال شد

التجا ← پناه بردنتبسم تو سوال ← لبخندت چون درخواستغناکدهٔ حیا ← خانهٔ غنای شرم

نفسی زدی و جهان گرفت اثر ترانهٔ ما و من

که شکست شیشهٔ محفلت که صدا به رنگ خیال شد

ترانهٔ ما و من ← نغمهٔ خودبینیرنگ خیال ← رنگ و نمود خیال

ز حضور غیبت کام‌ها همه راست زحمت مدّعا

تو چه بیدل از همه قطع کن که وقوع رفت و محال شد

حضور غیبت ← بودن در عین نبودنمحال ← ناممکنمدّعا ← ادعا و خواستهوقوع ← تحقق و رخ‌دادن
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗